از تاریخ نگاری تا تاریخ نگری
عباس عاشوری نژاد
دوست فرزانه ام، استاد جامعه شناسی فرهنگی ـ دکتر سیدنصرالله بصری ـ همیشه می گوید: تنها با درک واقعیت است که می توان زندگی کرد. در این سخن حقایق بزرگی است. این سخن آسیب بزرگ مستولی بر زوایای پنهان و آشکار بخش اعظم ساختارهایی ذهن و رفتار جامعه ما و جوامع جهان سوم را عریان می کند. این سخن برای شناخت آسیب های تاریخ نگاری ما بسیار مؤثر است و بالاخره با این سخن من به دانشجویانم حق می دهم که در کلاس درس تاریخ بخوابند و یا در بیداری خیال خود را به کوچه پس کوچه ها، بازار و کنار دریا بفرستند و غیر دانشجویان نیز بی اعتنا از کنار تاریخ و تاریخ نگاری یا مونس کامپیوتر شوند و یا کانال های ماهواره را پیوسته تعویض کنند. با این روال تاریخ نگاری، کاملاً طبیعی است که تاریخ نویسی که با هزینه شخصی اش کتابی را به چاپ رسانیده و یا انتشاراتی که برای آن سرمایه گذاری کرده، بازخورد مأیوس کننده ببیند و در حسرت بازگشت سرمایه اش از زمین و زمان و البته فرهنگ شکایت کند. این تاریخ، با این تاریخ نگاری مرده است. این سلیمان پرشوکت در گذشته است که قرنی را به نام خویش ـ قرن نوزدهم: قرن تاریخ ـ به اثبات رسانیده است و افسوس که سیمان های اطراف سنگ قبرش از فرط بی مخاطبی ـ که بر سر گورش آبی بریزد و روحش را شاد کند ـ آن قدر ترک برداشته که موش ها و حتی گورکن ها نیز به راحتی تغذیه می کنند، سنگ قبرش نیز مخدوش شده و عکس مرحوم پوسیده است. بیچاره ابن سلیمان شکوهمند تاریخ که زمانی اسطوره ای بر تپه های بیت المقدس ایستاده بود و به جمعیتی انبوه می نگریست که با جان و دل در شبانه روزان گرم کار معبد تاریخ بودند. افسوس که آن معبد، در گذر زمان فرسود و متولیانش به جای بازسازی و نوسازی اش هر روز خسته تر از دیروز وقت گرانمایه را صرف حصار معبدش کردند. حصاری آنچنان بی فلسفه و نحیف که بزرگان، بی اعتنا از کنار آن می گذرند، جوانان به تحقیر به آن می نگرند و می ترسم در آینده کودکانش برای بازیچه ای آن را به سهولت بردارند. وجه غالب این تاریخ با این تاریخ نگاری مرده است چون تاریخ نگری ندارد. تاریخ نگری شناخت گذشته است برای امروز و فردا. تاریخی که تاریخ نگری ندارد از فایده ساقط شده، انسان را از زندگی باز می دارد و درست می گوید «گوته» (Gothe,t.w.): من از هر آنچه بی آنکه فعالیتم را بیفزاید یا آن را مع الواسطه تحریک کند، فقط به من تعلیم می دهد نفرت دارم و «نیچه» (Nietzsche,f) در سرآغاز بحث از سود و زیان تاریخ، کلام پیش آهنگش را تصدیق و تکمیل می کند و می گوید: اگر تاریخ مورد حاجت است برای کمک به زندگی و عمل است نه برای آنکه انسان را از زندگی و عمل باز دارد و به گفته دکتر زرین کوب بدین گونه تاریخ، تا آنجا که خدمت به زندگی می کند سودمندیش را نمی توان انکار کرد. زیان و گزند آن وقتی آشکار می شود که آن را تبدیل کنند به علمی که هیچ تعلقی به زمان حاضر ندارد و در آن صورت از انسان موجودی خواهد ساخت که جز مجموعه ای از اطلاعات نیست: موجودی بی طرف، بی خاصیت و بی اثر (12:1383 ـ 13) آنچه در زیر می خوانید در واقع امتداد نوشتارهای چاپ شده اینجانب در شماره های 34، 35، 38 و 39 (*) هفته نامه "سلام جنوب" است.
متن کامل در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
باز کن پنجره را
(یادداشتی بر کتاب تجار مشروطیت و دولت مدرن)
عباس عاشوری نژاد
«باز کن پنجره را من تو را خواهم برد، به شبِ جشنِ عروسِ عروسکهای کودکِ خواهر خویش که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس. صحبت از سادگی و کودکی است. چهره ای نیست عبوس»(1) اگر چه هنوز مردمان دوست دارند از دارایی داماد و جهیزه عروس بگویند و بشنوند ولی در گستره پهناور تاریخ، گروهی از همین مردمان آموخته اند که از پنجره ای نو و زیبا به جشنی بنگرند که «در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس» جشنی که «در آن صحبت از سادگی و کودکی است». خورشیدِ این جشن کوچک در حال برآمدن است و این همان «تاریخِ از پایین» است. اصراری نیست و نباید باشد که تاریخ: از ویژگی های شخصی کوروش و ژولیوس سزار سخن نگوید، از قساوت های تیمورو و آتیلا ننویسد، قلم را درباره ماشین جنگی اسپارت و کاروان مرگ چنگیز نگرداند و یا از پیامبران و امامان و روحانیون و نخبگان تمجید و تعریف نکند و به ظهور و سقوط امپراتوری های بزرگ ایران و روم دیروز و اتحاد جماهیر شوروی و امریکای امروز و ... نپردازد و این همان «تاریخِ از بالاست». اما با احترام تمام، نسبت به تمامِ نویسندگان تاریخ از بالا، مطلب از این قرار نیز هست که مردمانِ بسیار، از گذشته های نمی دانم از کِی تا همین دیروزِ تاریخ که کوله بار پادشاهان و پیامبران و روحانیون و نخبگان و ... را بر دوش نحیف خود کشیده اند، نیز اگر بیشترین حق را ندارند، ولی حق دارند که در بازی تاریخ به بازی درآیند تا تماشاگران نیز از حضور آنان مطلع و البته منتفع شوند و باورمندانِ به تاریخ از این پنجره نیز به گذشته به عنوان چراغِ راه آینده بنگرند و این همان «تاریخ از پایین است» که خورشیدش در حال برآمدن است.
متن کامل در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
پوستینی کهنه دارم
(نگاهی به جامعه شناسی تاریخی استبداد ایرانی)
تقدیم به استاد مسلم جامعه شناسی تاریخی : دکتر سهیلا ترابی
عباس عاشوری نژاد
مقدمه: انقلاب بزرگ اسلامی ایران به رهبری زعیم عالیقدر امام خمینی (ره) نشانگر پایان دو دوره اجتماعی ـ تاریخی بود: دوره ای طولانی که با کودتای سال 1299 ش شروع شد و به ظهور و سقوط استبداد شبه مدرنیست رضاشاه، 12 سال حاکمیت دوگانه (32 ـ 1320) ، دهه دیکتاتوری (42 ـ 1332) و پانزده سال استبداد شبه مدرنیست متکی بر نفت انجامید و دوره ای کوتاه که با حرکت ضد انقلابی شاه در سال 1342 آغاز شد و با «انفجار قیمت نفت» در سال 1352 به اوج خود رسید و با یکی از بزرگترین انقلاب های بشر پایان یافت. این را پروفسور محمدعلی همایون کاتوزیان استاد بازنشسته دانشگاه « کنت» انگلستان می گوید او که پژوهشگری است چیره دست، نگاه خود را نسبت به چگونگی وقایع ایران بر مبنای جامعه شناسی تاریخی قرار داده است. اگر چه او صاحب کرسی استادی در رشته اقتصاد است بنابراین یافته هایش می تواند دریچه نوی را به روی خواننده بگشاید. دکتر کاتوزیان مهمترین مسأله تاریخ و جامعه ایران را «استبداد تاریخی» می داند. او استبداد را جدای از دیکتاتوری تعریف می کند « استبداد و دیکتاتوری اغلب به صورت لغات مترادف به کار می روند یعنی چنین می پندارند که استبداد اصطلاح سنتی آن چیزی است که در عصر ما دیکتاتوری نامیده می شود. انکار نمی توان کرد که شباهت های صوری این دو سیستم کم نیست. از سوی دیگر واقعیت این است که مفهوم اجتماعی و جامعه شناختی استبداد با دیکتاتوری به طور کلی متفاوت است و این دو مقوله ی سیاسی ـ اجتماعی اصلاً و اساساً با یکدیگر اختلاف دارند. استبداد یعنی خودرأیی یا خودکامگی و آن مستزم و متضمن نظامی است که در آن، دولت ـ و در تحلیل نهایی فردی که در رأس دولت قرار می گیرد ـ در مقابل مردم هیچ گونه تعهد و مسوولیتی ندارد، یعنی نظامی که در آن اساس حکومت بر بی قانونی است .
متن کامل در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
آنال ها
نگاهی به تاریخ نگاری اروپا در قرون جدید و معاصر
عباس عاشوری نژاد
(این مطلب یادداشت و برداشتی است از درس تاریخ اجتماعی دوره دکتری در خدمت استاد گرانمایه دکتر سهیلا ترابی - یادش بخیر )
اهل اندیشه می دانند که خاستگاه و پرورشگاه علم به معنای اعم کلمه (دانش) مشرق زمین بود و متأسفانه این قامت بلند اندیشه در قرون جدید ـ از رنسانس به بعد ـ آنقدر خمیده شد که فقط در تاریخ است که می توان خاطره شوکت و جوانی اش را جست و جو کرد. در همین قرون بود که زمینه های تولد انسان جدید در مغرب زمین فراهم شد و مردمان این زمان با نگاهی آسیب شناسانه و البته افراطی در 3 قرن اول قرون جدید پایه های علم به معنای اخصّ کلمه را بنیاد نهادند و بالاخره مولود جدید که تمام مناسبات انسان و جهان قدیم را به هم ریخت و عالم دیگری را ساخت و ز نو آدمی، به میمنت و مبارکی متولد شد، کودکی که امروز، نوجوانی یا نمی دانم جوانیش را می گذارند و متأسفانه آنقد چموش است که بسیاری از بزرگان را به تردید و بسیاری را به وحشت انداخته است البته ره آوردهای تکنولوژیک آن نیز آن قدر بارز و ارزشمند نیز هست که بسیاری نیز به آینده اش امیدور و بلکه بسیار امیدوار باشند با همه این اوصاف نکته اینجاست که جغرافیای این علم در اروپاست، آن هم اروپای غربی و کشورهای خاصی از این جغرافیا و بسیاری از کشورها از جمله ما نه تنها با متن بلکه با بعضی از مقدمات این علم بیگانه ایم و این حکایت در تاریخ نگاری و تاریخ نگری به تمامه احساس می شود در این راستا، در امتداد مقالات گذشته با مروری بسیار کلی به تاریخ نگاری اروپا جدید، نگاهی نیز به تاریخ نگاری «آنال» خواهیم داشت که تاریخ معاصر را ـ قرن 20 به بعد ـ به شدت به خود مشغول کرده است.
متن کامل در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
نگاهی به قیام امام حسین (ع) از منظر مکتب سیستمی جامعه شناسی
عباس عاشوری نژاد
مقدمه: برای گذر از «جامعه سنتی» به «جامعه مدرن» استقبال از نوسازی اندیشه و حوزه های معرفتی جدیدـ با لحاظ مقتضیات فرهنگ دینی و ملی ـ امری کاملاً ضروری است. ضرورت بیش از پیش مسأله، زمانی مشخص می شود که بدانیم تولیدات معرفت شناختی دانشگاه ها و مراکز پژوهشی جهان مدرن با سرعتی باور نکردنی در حال افزایش است و آنان بی ملاحظه فرهنگ های دیگر، یافته های خویش را روانه ی خانه های ما می کنند و اگر دستاوردهای آنان که با تداوم و هنرمندی عرضه می شود به مقبولیت عامه نوجویان عرصه دانش برسد، حادثه، اخطار می شود. ابزارهای آنان از ماهواره گرفته تا به خصوص اینترنت و تکنولوژی های پیشرفته تر دیگری که امروز حتا اندیشیدن به آن دشوار است و فردا به آسانی، تماشاگر آن خواهیم بود، در خدمت اندیشه های آنان است، ابزارهایی که دنیای پاره پاره را به دهکده ای بزرگ مبدل کرده است، دهکده ای که روز به روز کوچک تر می شود. به هر حال اگر با ملاحظات دقیق فرهنگ جامعه به استقبال علوم جدید و نوسازی حوزه های معرفتی خویش برویم، به طور قابل ملاحظه ای خواهیم دید که اندیشه ای که از مبانی استوار نظری و شیوه های منطق عملی و اهداف عالی انسانی برخوردار است ـ در این جا اسلام و تشیع ـ نه تنها تضعیف نخواهد شد بلکه به تقویت هر چه بیشتر بنیادها، اصول و روش های آن خواهد انجامید اگر چنین نبود رسول بزرگ اسلام (ص) نمی فرمود: «اطلبوا العلم ولو باسّین». ***
متن کامل در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
سَرِ تختِ ایران به کام تو باد
تحلیلی کوتاه بر داستان رستم و اسفندیار (قسمت دوم و پایانی)
عباس عاشوری نژاد
اشاره: در شماره قبل همین هفته نامه قسمت اول تحلیل گذرا بر داستان رستم و اسفندیار تقدیم به دوست گرانمایه دکتر عبدالله رضایی به چاپ رسید. در آن قسمت از پادشاهی نوذر، جایگاه سام پهلوان در بین خردمندان، اختلافات ایران و توران، تاخت و تاز اسفندیار در ایران و آمدن رخش و رستم به میدان سخن گفته شد و اما ادامه نوشتار: با مرگ پادشاه عادل ایران – زو – مجلس فرزانگان، کیقباد را به عنوان پادشاه جدید برمی گزیند و ماموریت آوردن او را از البرز کوه به عهده رستم می سپارد و پهلوان ما به همراه رخش عازم ماموریت می شود و پادشاه جدید را با احترام تمام به پایتخت می آورد: «ز تخم فریدون، منم کیقباد پدر بر پدر، نام دارم به یاد چو بشنید رستم، فرو برد سر به خدمت فرود آمد از تخت زر که ای خسرو خسروان جهان پناه دلیران و پشت گَوان سرِ تخت ایران به کام تو باد تن ژنده پیلان به دام تو باد»ص 77 در اینجا دو نکته قابل تأمل است. اول اینکه فردوسی، شاه بی اصل و نسب را بر تخت شاهی ایران نمی نشاند و این همان "مشروعیت ملی" است که بعدها نیز در دنیای تاریخ، پادشاهان و امیرانی که از اصل و نسب قابل توجهی برخودار نبودند و یا از منظر پادشاهی، بی اصل و نسب بودند و از راه زور و شمشیر و راهزنی شاه ایران شدند – همچون سلطان محمود غزنوی* - مجبور شدند که به تبعیت از جهان اسطوره ای و پهلوانی حتا برای خود اصل و نسب دروغین جعل کنند. حکیم بزرگ توس در هر جا که ممکن بوده، به زبان اسطوره بر این بی اصل و نسب ها به شدت تاخته است و نافهمی آنها را در درک فرهنگ و هنر و نالایقی آنها را در احراز مقام پادشاهی و حکومت آشکار ساخته است.
متن کامل در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
جوان است و جویای نام آمده است ...
تحلیلی کوتاه بر داستان رستم و اسفندیار / قسمت اول
جوان است و جویای نام آمده است تقدیم به آئینه مهربانی: دکتر عبدالله رضایی
عباس عاشوری نژاد
در دهه اخیر، هر گاه که شاهنامه فردوسی را به قصد شناخت بیشتر ابعاد خرد برتر، از آن گونه ای که حکیم بزرگ توس در مقامش قرار گرفته بود، بازخوانی کرده ام، حسی عجیب و غریب و کاملاً نوستالوژیک همه وجودم را آن چنان فرا گرفته است که برون آمدن از آن و بازگشت به مناسبات این زندگانی برایم بسیار مشکل شده است و بسیار با خود اندیشیده ام که چرا با وجود پیشرفت های فراوان تکنولوژی و البته تسهیل ارتباطات به گونه ای که برخورداری از اندیشه های برتر کاملاً ساده شده است ولی بدنه اصلی جامعه که جوانان هستند بی توجه و یا حداقل کم توجه به منابع خردورزی گذشته و امروز به انواع سرگردانی رسیده اند که نشانه های آن نشانه تر از آن است که از آن نشان جوییم. قسمت اول تحلیلی گذرا بر شاهنامه فردوسی که اختصاص به داستان زال و رودابه از مجموعه داستان های رستم پهلوان، برگردان و گزارش دکتر فریدون جنیدی داشت با عنوان «چه گویم از این بچه بدنشان» در شماره 353 (دوشنبه 19/2/84) هفته نامه ارزشمند پیغام – متاسفانه با غلط های فراوان – به چاپ رسید. در آن قسمت که به دوست فرهیخته ام، آیینه نجابت بوشهر، جناب دکتر سیدجعفر حمیدی تقدیم شده بود همه مستند به جلد اول آن مجموعه داستان بود و این قسمت همه مستند به جلد دوم از آن مجموعه با عنوان «رستم و اسفندیار» دارد، به امید اینکه محل توجه اهل اندیشه واقع شود.
متن کامل در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
خفتگانِ نقش قالی، دوش با من خلوتی کردند
(در حکایت تاریخ نگاریِ تاریخِ از پایین) قسمت اول *
تقدیم به آن رودخانه زلال که پیوسته به دریا می ریزد: دکتر ایرج نبی پور
عباس عاشوری نژاد
خفتگان نقش قالی، دوش با من خلوتی کردند. رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور، و نگاهِ این یکی شان از نگاه آن دگر مهجور، با من و دردی کهن، تجدید عهد صحبتی کردند. (اخوان ثالث / آخر شاهنامه) مقاله « باز کن پنجره را» که در معرفی کتاب «تجار مشروطیت و دولت مدرن» در شماره 35 همین هفته نامه نوشتم، در واقع برآمده مقاله «جامعه شناسی تاریخی» چیست بود که در شماره 29 همین هفته نامه به چاپ رسیده بود. در نوشتار اخیر ضمن معرفی کتاب مورد بحث، شیوه ای جدید از تاریخ خوانی و تاریخ نویسی، با عنوان «تاریخِ از پایین» مختصراً معرفی گردید و در این راستا برخی از محورهای سمینار بین المللی تاریخ لندن با محور کلی "حوزه عمومی ـ حوزه خصوصی" به عنوان قراین ذکر گردید و گفته شد که در این شیوه جدید نَه پادشاهان و وزرا و صاحب منصبان بلکه خفتگانِ نقش قالی با ما سخن می گویند؛ سخن می گویند با ما از تاریخ دردی کهن، نشسته بر شانه های مردمانی که به باد پیوسته اند و یا هنوز در خاک اند و یا پیر و رنجور در گوشه ای افتاده و با چشم های برآمده از حدقه به بازیگران جدید کاروان تاریخ می نگرند با حسرتی از آن دست که فقط خود می دانند و می بینند. این حرف و حدیث، توجه بسیاری از دوستان و دانشجویان را به خود جلب کرد و آنان با واسطه و بی واسطه خواستار اطلاعات بیشتری در این باره شدند، این مختصر نوشتار، در پاسخ آن تقاضاها نوشته شده است. برای فهم نزدیک به حقیقتِ تاریخِ از پایین، باید کلیاتی از دو نوعِ دیگر تاریخ نگاری بدانیم. شاید اولین مرحله تاریخ نگاری، تاریخ نگاریِ «پیشامدرن» باشد که به آن تاریخ نگاری «اسطوره ای» نیز می گویند. در این شیوه، تاریخ، اسطوره، داستان، مذهب و ادبیات به هم گره خورده است. اغراق، تعصب، قهرمان پروری حضور وسیع دارد، محوریت از آنِ قدرت سیاسی است، شخصیت ها سراسر تاریخ را به اشغالِ خود در آورده اند، تکیه بر آمار و ارقام نیست و هر جا عددی و رقمی ذکر می شود عمدتاً غیر دقیق است، این نوع تاریخ نگاری روایی است و ... شاید دومین مرحله تاریخ نگاری را بتوان تاریخ نگاری «علمی» (پوزیتیویستی) دانست که آنرا مرحله «مدرن» تاریخ نگاری نیز خوانده اند. در یک نگاه کلی «روش» تاریخ نگاری تغییر می یابد ولی مضمون همچنان مضمونِ مرحله قبل است و نخبگان، بازیگران تاریخند. نشانه های آغازین شکل گیری این نوع تاریخ نگاری در قرن هفدهم میلادی آشکار شد نویسندگان این قرن کوشیدند تا رابطه ای بین زمان و وقایع و وقایعِ زمانه را تشخیص دهند. در ادامه این روند، در قرن هجدهم گیبون «ظهور و سقوط امپراتوری روم» را نوشت و ولتر درباره ی آداب و رسوم ملل سخن گفت. بدین ترتیب نوعِ نگاه به تاریخ تغییر کرد در حالی که منظره همان منظره بود. این گونه نگاهِ تغییر یافته در قرن نوزدهم به نهایت تکامل خود رسید و مکتب پوزیتیویسم مدعی بنیانگذاری «علم تاریخ» گردید و نویسندگانی چون رانکه به تعریف زوایای دقیق تر این نگاه پرداختند، این حکایت آنچنان قوام یافت که مکتب رانکه طرفداران زیادی به دور خود جمع کرده و بر تاریخ نگاری احاطه یافت. در این نوع نگاه، تحلیل اسناد آرشیوی مورد توجه قرار گرفت، مطالعه تطبیقی متن ها با استفاده از باستانشناسی رایج گردید، بهره گیری از روش های علمی آنچنان مورد مداقّه قرار گرفت که «متدلوژی» تعریف شد، تخصص در تاریخ نگاری به عنوانِ یک اصل مهم مطرح شد، بی طرفی در تحلیل و نگارش به عنوانِ اخلاق تاریخ نگاری مورد عنایت قرار گرفت، از تفسیرهای فلسفی و ادبی اجتناب شد و استفاده از علوم کمکی برای تاریخ، ارزش تلقی گردید و آن قدر مطالعات تاریخی گسترش یافت تا عده زیادی از اهل اندیشه متقاعد شوند که قرن نوزدهم قرن تاریخ است. این تلاش بی وقفه و سامانمند باعث گردید تا مرزهای اسطوره و تاریخ، قابل تشخیص تر گردد و بسیاری از اسطوره ها رختِ خود را از خانه تاریخ برچیدند. مرحله سوم و آخر در تاریخ نگاری اروپا که به آن تاریخ نگاری جدید هم گفته می شود در بینش، روش و محتوا تغییرات اساسی به وجود آورد. شکل گیری مکتب «آنال» بیشترین کمک را به این نوع تاریخ نگاری کرد. آنان عمدتاً تحت تأثیر متفکران انقلاب کبیر فرانسه بودند از بنیانگذاران بزرگ این مکتب «لوسین فور» و «مارک بلوخ» فرانسوی بودند. آنان به تحقیر تاریخ سیاسی، تاریخ دیپلماسی، تاریخ شخصیت ها و ... پرداختند و معتقد بودند که نقطه تمرکز تاریخ، فرهنگ و اجتماع و اقتصاد است و تاریخ مردم را به جای تاریخِ فرمانروایان نشاندند. در این نوع تاریخ نگاری، چون پنجره و منظره تغییر می یابد بنابراین منابع تاریخ سنتی (تاریخ پیشامدرن و مدرن) تغییر می کند. ملل و نحل، وقف نامه ها، منابع باستانشناسی، عکس ها، اشیاء، ظروف، اماکن بازمانده از گذشته، متون ادبی، نقاشی ها، خاطرات یا تاریخ شفاهی، جغرافیا، سفرنامه ها، تاریخ های محلی، تذکره ها و ... به عنوان منابع اصلی شناخته می شود. محقق و مورخ باید از لابلای این منابع شرح اندیشه و زندگی مردم اعصار گوناگون را دریابد. در یک تصویر ساده تاریخ از پایین در این تصویر قابل تصور است شکل ترسیم شود برای فهم دقیق تاریخِ از پایین، شناخت مکتب آنال ضرورت تمام دارد. در این راستا کتابی به همین نام، ترجمه و نوشته "نسرین جهانگرد" پیشنهاد می گردد. در مقدمه این کتاب می خوانیم: «تاریخ نگاری به شیوه جدید در میان ما نه عمر درازی دارد نه کارنامه ی پرباری. بیش از حدود پنجاه سال نیست که تاریخ در ایران در کسوت یکی از رشته های دانشگاهی درآمده و سامان و جایگاهی یافته است. پیش از آن حتی صاحب نظران این دیار از اینکه می شنیدند تاریخ در عِداد علوم است در شگفت می شدند. با این همه هنوز تعداد تاریخ هایی که به شیوه ی علمی نوین تدوین شده باشد، اندک است. اما بی مهری نسبت به تاریخ منحصر به ما نیست. فیلسوفان علم که علوم را به سان طیفی می بینند که علوم تجربی محض درصدر آن جای دارد. تاریخ را در نهایت و ذیل این طیف می نشانند؛ زیرا آن علوم همه به کلیات می پردازند و محصول کارشان قضایای موجبه کلیه (یا سالبه کلیه) است که قدرت پیش بینی به آدمی می بخشند و بر تجربه و مشاهده اتکا دارند، اما تاریخ سراسر بحث از قضایای شخصیه است و امکان هیچ تجربه ای در آن نیست. به راستی چه کسی می تواند در تاریخ مشاهدات تکرارپذیر صورت دهد و با حذف و حضور و تغییرهای همزمان (روش های میل) در سلسله ی علل، علت های اصلی را از فرعی بازشناسد؟ مجموعه ی این معضلات است که تئوری پردازی در علم تاریخ را دشوار ساخته و آن را به موجودی مصرف کننده که چشم به دست جامعه شناسان، روان شناسان، اقتصاددانان و ... دارد تبدیل کند. تفسیرهای علمی همیشه در پرتو تئوری ها و قوانین علمی صورت می گیرد و بدون داشتن تئوری نمی توان پدیده ای را تفسیر کرد. تئوری ها نیز در سایه ی تجربه پدید می آیند و چون تجربه در تاریخ امکان ندارد، پس تئوری در آن زاده نمی شود و لذا تفسیر حوادث نیز ممکن نخواهد بود. این مشکلی است که علم تاریخ از آن رنج می برد و فیلسوفان علم و نظریه پردازان تاریخ کوشیده اند تا برون شوی از آن بیابند و راه درمانی برای آن جستجو کنند. یکی از مهمترین راه حل های این معضل استفاده علم تاریخ از تئوری ها و نتایج حاصل در علوم دیگر است و جامعه شناسی یکی از مهمترین این علوم به شمار می آید. باری، گفتیم که بدون داشتن تئوری نمی توان به سراغ تفسیر رفت. این امر کار را بر تاریخ سخت خواهد کرد. اگر مورخی بدون هرگونه تئوری به نگاشتن تاریخ مبادرت ورزد، اثری که فراهم خواهد کرد چیزی جز مجموعه ای از حوادث و رویدادهای پراکنده و بی ارتباط نخواهد بود. این نوع تاریخ نگاری به وقایع نگاری و گزارش بیشتر شباهت دارد تا تاریخ نگاری. تلاش های فراوانی برای نجات تاریخ از در افتادن در این گرداب صورت گرفته است. در واقع مارکسیسم که همه تأکید خود را بر اقتصاد می نهاد راهی بودن برای گریز از این غرقاب فنا که کام خود را برای بلعیدن علم تاریخ گشوده بود. اگر ما پذیرفتیم که حوادث همه علل اقتصادی دارند، و نزاع ها همه طبقاتی اند، آنگاه رویدادهای تاریخی معنای د یگری می یابند و به سهولت قابل فهم و تفسیر می شوند. تأملات بعدی فیلسوفان و نظریه پردازان، البته نشان داد که موضوع بدین سادگی نیست و هزاران نکته ی ظریف تر و مؤثرتر از علل اقتصادی در بروز حوادث دخالت دارند. با مقدمات فوق، اینک نقش نهضت آنال در تاریخ نگاری آشکار می شود. آنال در واقع تلاش سامانمند و پیگیری بود به منظور پیدا کردن تئوری ها و تفسیرهای مقبولی که در پرتو آن بتوان تاریخ را تفسیر کرد. شناساندن این گرایش نوین در تاریخ نگاری، به جامعه علمی ایران، به ویژه دانشجویان و علاقه مندان به رشته ی تاریخ، از اهمیت ویژه ای برخوردار است. متأسفانه علی رغم گذشت حدود پنج دهه از پیدایش این گرایش در تاریخ نگاری، میزان آشنایی ما نسبت به آن بسیار اندک بوده است، تا جایی که به جد می توان گفت مکتوبات مربوط به این نحله در زبان فارسی کمتر از هزار صفحه است و همین امر اهمیت معرفی آن را به مشتاقان فارسی زبان دو چندان می کند.» با همه این حرف و حدیث ها و احیاناً تعریف و تمجیدهایی که از شیوه جدید تاریخ نگاری به عمل آمده این شیوه ـ شاید به دلیل تازگی ـ گرفتار مشکلات عدیده ای است که برخی از آنها در شماره آینده به بحث گذاشته می شود.
جامعه شناسی تاریخی چیست؟
عباس عاشوری نژاد
شاید تا نیمه ی اول قرن هیجدهم میلادی، نام «جامعه شناسی» به عنوان یک علم، با گوش هیچ کس آشنا نبود اما امروز این حوزه ی معرفتی به عنوان علمی مدرن و معتبر هم به رسمیت شناخته شده است و هم در خانه ی اغلب علوم خانه کرده است. از میان علومی که در ارتباط با جامعه شناسی قرار گرفت، تاریخ ـ به عنوان علم شناخت قانونمندی های قدرت سیاسی و قدرت اجتماعی ـ از جایگاه ویژه ای برخوردار است. جامعه شناسی از تاریخ بهره ها برگرفت تا رشد کرد و به اعتبار رسید و تاریخ در پرتو جامعه شناسی به خانه تکانی پرداخت تا هم مشتریان از دست رفته را باز یابد و هم مشتریان جدیدی را به بازار خویش کشاند و نظر به یافته های جدید و استحکام دستاوردهایش که از ترکیب تجربه ی تاریخی و نظریه ی جامعه شناختی حاصل شده است، ما شاهد تألیفات فراوان با عنوان جامعه شناسی و محتوای تاریخی هستیم، نظیر: جامعه شناسی تاریخی استبداد ایرانی، جامعه شناسی هلنیسم، جامعه شناسی حکومت های ترکان در ایران، جامعه شناسی خودکامگی، جامعه شناسی شهرهای ایران، جامعه شناسی نهضت مشروطه و … ثبوت و حضور روزافزون مکاتب مختلف جامعه شناسی در تاریخ و تاریخ در جامعه شناسی، شناخت هرچه بیشتر و دقیق تر این دانش را نمایان می سازد. جامعه شناسی تاریخی «historical sociology» دانشی است که به بررسی اجتماعات انسانی، آداب و رسوم و نهادها و الگوهای ثبات و دگرگونی های اجتماعی در گذر زمان های گذشته می پردازد. (منوچهر محسنی، 1376، 17). و به بیان دکتر سهیلا ترابی فارسانی «از آن جا که بسیاری از مطالعات و پژوهش های تاریخی جاری به روشنی نشان می دهد که شیوه های مرسوم تاریخ نگاریِ روایی پاسخگوی مسایل و نیازهای امروزین جامعه ما نمی باشد و شاید برای «خانه تکانی تاریخ» و بازگشت از «تعطیلات تاریخی» به منظور بازنگری جدید و منتقدانه به مسایل تاریخی کشورمان بیش از هرچیز نیازمند گسترش شیوه های مدرن علمی نگرش به تاریخ هستیم». (یرواند، آبراهامیان، 1376: ت) و همچنین از آن جا که محتوای اصلی و ماده خام همه ی علوم اجتماعی ـ و جامعه شناسی به عنوان یکی از شاخه های آن ـ تاریخ است، در واقع از ترکیب تاریخ با نظریه است که علم اجتماعی پدید می آید و گرایش های صرفاً نظری و انتزاعی و غیرتاریخی میان تهی و کسالت بارند. (حسین بشیریه، 1377، 14) در تایید همین عقیده آنتونی گیدنز معتقد است: «ما هنگامی ماهیت متمایز جهان امروز را می توانیم درک کنیم که بتوانیم آن را با گذشته مقایسه کنیم. گذشته آینه ای است که جامعه شناس باید برای شناخت امروز در دست داشته باشد. (1377: 23) مطالب فوق نه تنها موید ارتباط، بلکه نشانگر نیاز شدید به تاریخ و جامعه شناسی می باشد. پژوهشگر جامعه شناسی تاریخی با بررسی جامعه ها، در پهنه ی طولانی زمان به کشف قوانین عمومی دست می یابد، قوانینی که به او کمک می کند در پیش بینی حوادث آینده و کشف قوانین دیگر واقعیت موفق باشد. (اگ برن و نیم کوف، 1357: 52 و 20) به هرحال در یک تعریف نهایی جامعه شناسی تاریخی، دانشی است که از داد و ستد دانش های تاریخ و جامعه شناسی پدید آمده است و بر اساس مدل ها و روش ها (روش های کمی و جزیی نگر اجتماعی) با استفاده از مقایسه، به جست و جوی دلایل واقعی رخدادِ حوادث می پردازد. در این دانش مفاهیم اساسی همچون نقش اجتماعی، جنس و جنسیت، خانواده و خویشاوندی، اجتماع و هویت، طبقه، پایگاه، تحرک اجتماعی، ولخرجی متظاهرانه و سرمایه ی نمادین، رابطه ی متقابل بنده نوازی و رشوه گیری، قدرت، مرکز و حاشیه، استیلا و مقاومت، جنبش های اجتماعی، ذهنیت و ایدئولوژی، ارتباط و پذیرش و اسطوره در طول یک دوره یا دوره های مختلف تاریخی مورد مصداق یابی قرار گرفته مبنای، تبیین، تحلیل و تفسیرهای وقایع تاریخی می شود. در دانش جامعه شناسی تاریخی، شناخت ساختارهای هر جامعه، کارکردهای هر قسمت از ساختارها، راه های استفاده از روان شناسی در تاریخ، درک وضعیت فرهنگ ها و نحوه ی تشخیص واقعیات و افسانه ها از جمله مسایل اساسی مورد بحث است. اگرچه تا قبل از سال 1980 میلادی ماکس وبر ـ مشهور به پایه گذار روش علمی: مقایسه تاریخی ـ (1920 ـ 1864) برای یافتن روابط علت و معلولی میان پدیده های اجتماعی از روش مقایسه ای تاریخی استفاده کرد ولی به طور مشخص جامعه شناسی تاریخی در دهه ی 1980 از جانب دانشمندانی چون «آنتونی گیدنز»، «مایکل من» و «چارلز تیلی» مطرح شد. در واقع طرح این دانش بیشتر به خاطر محدودیت های جدی مدل «اسپنسر» و «مارکس» از نظر وسعت دید و منظر آن ها بود. هربرت اسپنسر (1903 ـ 1820) پایه گذار علم تکامل اجتماعی، معتقد بود که تغییرات اجتماعی، تدریجی و تراکمی و اساساَ از درون ناشی می شود. با اندیشه در وقایع تاریخی معلوم شد که این مدل دو ایراد اساسی داشت: اولاً جامعه همیشه به طرف تمرکز فزاینده، پیچیدگی و تخصصی شدن به پیش نمی رود، مثلاً سقوط امپراتوری روم به فروپاشی حکومت مرکزی، سقوط شهرها و تمایل فزاینده به خودگرانی در سطح اقتصاد و سیاست منجر شد و «لومباردها»، «ویزگات ها» از این به بعد توانستند تحت قوانین خودشان زندگی کنند به طوری که تغییر از «عمومیت گرایی» به «خاص گرایی» صورت گرفت و در ثانی تاریخ نشان می دهد که بسیاری از تغییرات اجتماعی و تکامل ها در نتیجه ی تکامل عوامل درونی حاصل نشده است و در واقع برخورد و تماس تمدن ها و فرهنگ ها باعث تحول و تکامل بعضی جوامع شده است، مثلاً برخورد و ارتباط مسلمانان در اسپانیا که موجب تکامل فرهنگ اروپا گردید. جالب است که در همین راستا، انسان شناسان مفهوم «فرهنگ پذیری» را ابداع کرده اند. کارل مارکس (1883 ـ 1818) نیز پایه گذار علم بنیان اقتصادی حیات اجتماعی، معتقد بود که توالی جوامع (ساخت های اجتماعی) بر مبنای سیستم های اقتصادی (شیوه های تولید) است و در بردارنده ی تضاد درونی (تناقض ها) می باشد که منجر به بحران، انقلاب و تغییر گسیخته می شود. تأکید مارکس بر «انقلاب» بود ـ برخلاف اسپنسر که بر تغییرات آرام و تدریجی تأکید می کرد ـ مارکس انقلاب کبیر فرانسه را در سال 1789 میلادی مثال می زد که به لغو پادشاهی و سیستم فئودال، مصادره ی اموال کلیسا و اشراف زادگان در مدت کمی انجامید. به هر حال مارکس و اسپنسر هر دو معتقد بودند که تغییرات اجتماعی «تک خطی» است و همه ی جوامع از این خط عبور می کنند: قبیله ای برده داری فئودالیسم سرمایه داری سوسیالیسم کمونیسم نظریه ای که به عنوان یک نسخه برای تمامی جوامع در نیمه ی دوم قرن بیستم مردود دانسته شد، در این گیر و دار جامعه شناسی تاریخی پا به عرصه ی وجود گذاشت. (برای اطلاع بیشتر ر . ک: پیتر برگ، 1381: 180 ـ 165) این دانش از منظر آنتونی گیدنز عمدتاً بر مباحث و موضوعات سیاسی تأکید دارد. همچنین از منظر او سیر فرهنگ جوامع در گذر زمان، وضعیت جنسیت و تمایلات جنسی در تمدن های مختلف، ساخت های قدرت در کشورهای گوناگون، مسأله ی قومیت ها و نژادها، سیاست، حکومت و دولت در کشورهای مختلف در مقاطع مختلف تاریخشان، جنگ و ارتش از جوامع باستانی تا عصر حاضر، ساختار خویشاوندی، ازدواج و خانواده از جوامع بسته تا باز، وضعیت آموزش و پرورش، ارتباطات و رسانه ها، نقش دین در قدرت سیاسی و اجتماعی، وضعیت شیوه تولید و کار و زندگی مردم از جوامع ابتدایی تا صنعتی، دگرگونی های اجتماعی، وضعیت شهرنشینی، جمعیت و انقلاب ها و جنبش ها موضوعات مورد بحث جامعه شناسی تاریخی است. مایکل من، به تأثیر متقابل تولید، اعمال فشار و شناخت در تاریخ انسان به عنوان مباحث اصلی این دانش می نگرد. او بر روی مورد اخیر تأکید دارد و مسأله ای را به نام «تاریخ قدرت» پیشنهاد می کند و می گوید: «رشد دولت های مدرن نه از لحاظ مسایل داخلی بلکه بر حسب روابط جغرافیای سیاسی تبیین می شود». (پیتر برگ، 1381: 180) چارلز تیلی مباحث «سرمایه» و «زور» را به عنوان موضوعات اصلی جامعه شناسی تاریخی تعریف می کند و مثال می زند که: قرون شانزدهم و هفدهم عصر «انقلاب نظامی» بود که در آن ارتش ها دائماً بزرگ تر می شدند. برای دادن خرج این نیروهای نظامی، حاکمان مجبور بودند با زور مالیات بیشتری از مردم بگیرند. نیروهای نظامی هم در مقابل جمع آوری مالیات به دولت کمک می کردند، این رو نیاز دو جانبه دولت و ارتش چیزی را به وجود آورد که ساموئل فینر آن را سیکل «مالیات گیری ـ اعمال زور» نامیده است…مسأله ی دیگری که جامعه شناسان تاریخی به آن توجه کرده اند، مسأله ی «ظهور غرب» است که از دو لحاظ به تغییر اجتماعی مربوط می شود، اولاً اروپایی ها چگونه و چه وقت از رقبای نظامی و اقتصادیشان جلو افتادند و در ثانی چه نتایجی از برقراری استیلا و تفوق کشورهای اروپایی برای بقیه دنیا به بار آمده است. (همان، 181) کتابنامه: آبراهامیان، یرواند (1376) مقالاتی در جامعه شناسی ایران، ترجمه دکتر سهیلا ترابی فارسانی، تهران: نشر شیرازه. اگ برن و نیم کوف (1357) زمینه ی جامعه شناسی، اقتباس ا . ح . آریان پور، تهران: انتشارات کتاب های جیبی. برگ، پیتر (1381) تاریخ و نظریه اجتماعی، ترجمه دکتر غلامرضا جمشیدیها، تهران: انتشارات دانشگاه تهران بشیریه، دکتر حسین (1376) جامعه شناسی سیاسی، تهران: نشر نی. گیدنز، آنتونی (1377) جامعه شناسی، ترجمه منوچهر صبوری، تهران: نشر نی. محسنی، دکتر منوچهر (1376) جامعه شناسی، تهران: نشر دوران
کودکی خانه حقیقت است
عباس عاشوری نژاد
عباس عاشوری نژاد 36 ساله، زن دارم و دو بچه، ماشین و خانه و سه چهار هزار جلد کتاب و می گویند استاد دانشگاه و نویسنده و ... ای کاش هیچ کدام از این ها نبودم و هیچ نداشتم و ای کاش دوباره عباس عاشوری نژاد می شدم که پنج شش ساله بود و زن نداشت و بچه و ماشین و هیچ از این کتاب ها نخوانده بود و دستش همچنان توی جیبش می کرد و حقیقت را بی هیچ واسطه هر روز سر می کشید. -کودکی من در سه چیز اصلی گذشت: 1-پدر 2-توپ فوتبال 3-کتاب قصه -کودکی بوسه های بی همتای پدری است که لذت آن بوسه ها را تا به امروز در هیچ کس تجربه نکرده ام. -کودکی توپ فوتبالی است که بی آن هیچ بودم وهمیشه در کلاس درس در کنارم و رختخواب زیر سرم بود. -کودکی کتابخانه کتابهای قصه ای بود که به بچه های محل قرض می دادم. -کودکی، پروانه های دشت و تپه "مقام" است که هر عصر، بخصوص عصرهای بارانی آنها را می گرفتم و آزاد می کردم. -کودکی کوهستان بالای شهر ماست که تمام تعطیلات آخر هفته را از آن بالا می رفتیم. -کودکی توت های سرخ و سیاه هوس انگیز مدرسه مرآت است که به خاطر آن کتک فراوان می خوردم. -کودکی یعنی سوراخ غار حلال و حرام که هر پنجشنبه حلال بودن خود را به اثبات می رساندم و بعد ها که با استاد منوچهر آتشی به آنجا رفتیم به من گفت که نوشته می دهم که من نسل در نسل حرام هستم و وارد سوراخ نمی شوم. -کودکی لبخندهای ساده و معنی دار خانم پیران – معلم کلاس اول – است. -کودکی بوی ساندویچ زنگهای استراحت سرایدار مدرسه - آقای صالحی – است. -کودکی شورت و پیراهن زرد برزیلی است که سال دوم مدرسه پوشیدم. -کودکی خاطره بی همتای جامی است که به عنوان کاپیتان تیم وحدت در آن ظهر خاطره انگیز زمستان زیر شرشر باران بر فراز دستهایم بردم. -کودکی لذت ممتد نمره های 20 است. -کودکی احساس ثروتمندی ناشی از عیدی 100 تومانی است که آقای افروزنده به من داد. -کودکی بازی هفت سنگ صبح جمعه است. -کودکی بوی خاک کوچه های تنگ محله بالاست. -کودکی سبزی خیره کننده فصل های دشت پایین شهر است. -کودکی دریاچه پریشان است و التماس های پیوسته ما به قایقران برای یک دور بیشتر -کودکی بوی گل های نرگس دشت نرگس زار است که به خاطر آن هزار مخاطره کردم -کودکی چیدن دزدکی انارِ انارستان است که به خاطر آن حسابی عقوبت شدم. -کودکی احساس اقتدار بهرام بهره دار در هنگام پیروزی در جنگ های هفتگی محله ای است. -کودکی احساس گرامیی است که در آن صبح زمستان در خزانه حمام عمومی گلشن تمام رگهایم را به هوشیاری وا داشت. -کودکی یعنی انتظار آمدن همبازیم – مریم جعفری – دختر همسایه ما است. همان دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه شیراز که امروز در خاک خفته است. -کودکی حسرت پیکان قهوه ای مدیر مدرسه مرآت – آقای خوشبخت – است. -کودکی احساس حقارت استقلالی ها در پایان بازی پرسپولیس و استقلال است. به خصوص آن روز که ناصر محمدخانی 3 بار دروازه استقلال را باز کرد. -کودکی اضطراب شیرینِ هر شبِ قصه حسنی هفت در و بستی حسنی یک در و نبستی - کودکی سیلی نواخته شده بر گوشم توسط دایی محمد بود که پس از آن سیلی به شدت گریست و من نیز آن مراسم با شکوه را آنچنان با سکوت بزرگ داشتم که برای من و دایی عزیزم هنوز خاطره انگیزترین است. -کودکی لذت ناشی از قهر با دوست عزیزم فرهاد است. -کودکی دوچرخه سبز و خوشگل من است که دزد آن را دزدید و بعدها موتور و امروز نیز ماشین اندکی از جای خالی او را پر نکرده است. -کودکی چشمه آب جوشان امامزاده سیدحسین است که دو هفته پیش نیز کودک شدم و در آن شنا کردم. -کودکی نگاه های خیره من به نقش برجسته های تنگ چوگان و شهر نیشابور است. از آقای حمید مؤذنی بسیار متشکرم که به من اجازه نداد که راجع کودکیم فکر کنم و این مطالب را بی سر و ته بی اندیشه و با احساس تمام و فی البداهه نوشتم. -از بوشهری ها عزیز عذر می خواهم اگر معنای بسیاری از لحظاتی را که نوشتم متوجه نشدند چون من کازرونی هستم و همه آنچه که نوشتم یعنی کودکی یعنی کازرون و همه آنها مساوی است با قطره اشک هایی که من امروز ظهر جمعه ساعت 15 بر روی این کاغذ ریختم. کودکی خانه حقیقت است.
عزم سترگ مرد بیابان فسرده است
(یادی از زنده یاد منوچهر آتشی)
عباس عاشوری نژاد
«غرض از آفرینش دیدار دو دوست است» این کلام آسمانی شمس عزیز تبریز است و در پاسخ به مهمترین دغدغه و مسأله انسان خردمند. انسانی که از سپیده دم اسطوره تا آخر خط تاریخ به آفرینش می اندیشد. من، به درستی نمی دانم که جغرافیای این کلام آسمانی کجاست؟ قلمرو جامعه شناختی اش چیست؟ در کجای فلسفه ایستاده است و به زبان شاعر شاعران عرفان معاصر کشورمان – سهراب – خانه اش کجاست؟ «خانه دوست کجاست»1 این قدر می دانم که آدرسی که از دوست و خانه اش داده اند خیلی دور نیست. شاید کافی باشد که بیاموزیم: «می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»2 و آن را متفاوت تفسیر کنند و آن را متفاوت تجلیل کنند و متفاوت در کنارش بایستند، در آغوشش کشند و از آن لذت ببرند و یا نبرند. و چه زیبا فرمود: «انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفو انَّ اکرمکم عند ا… اتقیکم»3 چون شناختی از این دست فراهم آید، دوستی پدید می آید. روزی که به بوشهر آمدم، درست، ساعت 30/5 دقیقه صبح روز 25 آبان 1372. هوا بارانی بود و من شیفته باران. در آن زمان ها به لحاظ اشتغال به کار در خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران – ایرنا – مرکز تهران و بعد بوشهر و کارشناسی در اخبار و گزارش های استان ها به خصوص استان های جنوبی (فارس – خوزستان و بوشهر) با نام اغلب نام آوران این خطه آشنا بودم. با استقرار در این شهر به سرعت با اهل فرهنگ آشنا تر شدم و لزوم این کار مرا از محافل و جلسات رسمی به گفت و گوهای غیررسمی کشید. در زمانی کوتاه تر از آنکه فکرش می کردم با منوچهر آتشی دیدار کردم. مزید این کوتاهی زمان رفاقت تا به حد مرید و مرادی پسرخاله ام – حسین عسکری، دبیر انجمن ادبی بیشابور کازرون – با منوچهر آتشی بود. تقریباً طی دو سال بعد با اندیشه در آرا و مطالعه آثار نویسندگان بزرگ و اهل قلم – اشتباه نشود با اهل خودکار و غوغا که قلم را مرتبه ای فرمود: نون و القلم و ما یسطرون – را از هر ملت و مذهب دیدار کردم و با وجود کوشش های نافرجامی که بعضی در تمایز خویش از دیگران نشان می دادند. بعدها دریافتم که آنان، چه مذهبی ها و چه متهمانِ غیر مذهبی، همه از یک قبیله اند: دریایی بنابراین آبی، بی ادعا و صمیمی با اندیشه ای ژرف و شایستگی تمام برای دوستی. «هر چه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم»4 تقریباً در آن سال های اولیه گمان نمی کردم که به دلیل عقاید پررنگ مذهبی ام بتوانم با متهمان غیرمذهبی طرح رفاقت داشته باشم ولی بعدها اتفاقات، خلافِ انتظارات رخ داد و البته سر آمد این روشنفکران آتشی بود و هر جلسه ای از همفکرانش به محوریت او برگزار می شد. با گذشت مدت زمانی،اولین بحث جدی ام را با استاد با عنوان «استوانه های اندیشه در ایران» گشودم. در گفت و گوهای آتی زوایای دیگرمنش او را مطالعه کردم به خصوص زمانی که حامل نامه ای مفصل از دوست دیگرم – یوسفعلی میرشکاک – برای آتشی بودم. این نامه ای خصوصی بود درباره موضع گیری های نویسنده نامه در مقابل آتشی که در آن روزهای هیاهو پس از نامه های میرشکاک به احمد شاملو در روزنامه کیهان تحت عنوان «سخنی با پیر سلطنت آباد» غوغایی به پا کرده بود. این نامه در واقع عذرنامه ای بود که ... و منوچهر در مقابل مطالعه این نامه با لبخندی تلخ یوسف را به عنوان «وجدانی ناشکیب» ستود و دیگر هیچ نگفت و با سکوت تمام دیگر باره به نامه نگریست. من خود را در مقابل «حسنک وزیر» یافتم در آن زمان که بر دارش می کردند.5 هرگز ندیدم که به القای اندیشه اش تعصب ورزد که تسامح را در عالی ترین مرتبه اش تجربه می نمود. به خاطر دارم زمان که در دفتر روزنامه آیینه جنوب فلسفه تاریخ را مرور می کردیم در ضمن گفته هایش، من با استناد به فرموده مولا علی (ع): «ولا یمکن الفرار من حکومتک» درباره فلسفه تاریخ از دیدگاه استاد مطهری و دکتر علی شریعتی سخن گفتم. با مکثی به او نگریستم قطره اشکی را در چشمانش دیدم و گفت «علی بی نظیر بود، فوق العاده تاریخ و فلسفه اش را می فهمید.» هرگز ندیدم اندیشه کسی را به سخره بگیرید که در مقام احترام زیسته بود. با احترام می شنید، می گفت، سکوت می کرد و پیوسته در اندیشه بود. «سه که از بار تفکر چو شتر خم شده بود از جنون مست و سبکبال شد و آدم شد»6 از سیاست زدگی و حتا سیاست سخنی از او نشنیدم. چند بار در پاسخ کوته اندیشانی که از فرط بیکاری او را به سیاست بازی می خواندند پاسخی یکسان داد: به ادبیات می اندیشم، به شعر به شعور به آفرینش و حقیقت را می جویم. رهایم کنید. از روشنفکر بازی متنفر بود. روزی در خانه ی یکی از نویسندگان شعری خواند و بر دانست مخاطبان را طلب کرد هر کس سخنی گفت البته با تعریف و تمجید تمام. نگاهش را به طرف یکی از حاضرین خیره کرد و گفت تو چه فهمیدی. مخاطب گفت استاد ببخشید من چیزی نفهمیدم. استاد دوباره آن شعر را خواند و مخاطب دوباره همان پاسخ را داد. و استاد گفت آنان نیز هیچ کدام شعر مرا نفهمیدند و آن تعریف و تمجید که شنیدی از فهم شعر من نبود از نافهمی خویش بود. آخر شب، وقت خداحافظی استاد شعر خود را به آرامی مچاله کرد در سطل آشغال انداخت و مخاطب علت کار را جویا شد و استاد فرمود شعر من شعر خوبی بود ولی چیزی که تو اندر نیابی چرا باید گفت. و من آن زمان خود را در کوشکِ یعقوب لیث در قرن سوم هجری قمری یافتم که خطاب به محمد بن وصیف بحری گفت: «چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت» و این یعنی اینکه استاد عناصر تعیین کننده مسیر تاریخ و تاریخ ادبیات را بخوبی می دانست. 7 - زیاده سخن نمی گفت که ژرفای سکوت را در نوردیده بود. - به آرامی می رفت که در یافته بود با دویدن کفشها پاره می شود. - ساده بود که حقیقت را در باغچه یافته بود. - به چشم حقارت در کسی نمی نگریست که عظمت در نگاهش بود. و این اواخر بسیار می گریست که شاید به رازی دست یافته بود که زبان گفتنش نبود. و البته او اسطوره نبود و این ها و غیر این ها کافی بود تا من او را به عنوان یک استاد و یک دوست دیدار کنم و او نیز در آخرین یادداشتی که بر کتاب «ری را » به تاریخ 7/1/1378 برایم فرستاد مرا دوست فرزانه و یگانه خویش بخواند. آیا غرض از آفرینش جز این است: دیدار دوست. ارجاعات: 1. سپهری، سهراب، هشت کتاب 2. استریکلند، رینا: گفتگو با خدا، ترجمه علی محب خسروی، انتشارات جیحون، تهران 1382: ص 46. 3. سوره الحجرات 49/13. 4. سعدی 5. رک: بیهقی، خواجه ابوالفضل محمد بن حسین: تاریخ بیهقی، به کوشش خلیل خطیب رهبر، انتشارات مهتاب، تهران: 1375 ص 226. 6. بیتی از غزلی از استاد منوچهر آتشی. 7. روزی که یعقوب لیث آخرین بازماندگان خوارج را تار و مار کرد شاعران در تعریف او شعرها سرودند از جمله محمد بن وصیف بحری دبیر دیوان رسایل او بود و ادب نیکو می دانست. شعر این شاعر بلند مرتبه چنین بود: قد اکرم الله اهل المصر و البلد بملک یعقوب ذی الافضال و العدد قد آمن الناس نحواه و عندته ستر من ا… فی الامصار و البلد پس یعقوب گفت: «چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت» محمد بن وصیف پس شعر پارسی و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت: مجهول المؤلف: تاریخ سیستان تصحیح ملک الشعرا بهار، انتشارات مؤسسه خاور 1314 ش، صص 210 – 209
گفت و گو از درناک افسانه ای دارم
(در حکایت تاریخ نگاریِ تاریخِ از پایین) قسمت دوم و پایانی
تقدیم به آن رودخانه زلال که پیوسته به دریا می ریزد: دکتر ایرج نبی پور
عباس عاشوری نژاد
«گفت و گو از پاک و ناپاک است، و ز کم و بیش زلالِ آب و آیینه. و ز سبوی گرم و پرخونی که هر ناپاک، یا هر پاک، دارند اندر پستوی سینه هر کسی پیمانه ای دارد که پرسد چند و چون از وی گوید این ناپاک، و آن پاک است. این بسانِ شبنم خورشید، و آن بسانِ لیکی لولنده در خاک ست. نیز من پیمانه ای دارم، با سبوی خویش کز آن تراود خون گفت و گو از درناک افسانه ای دارم» در حیاط کوچک پاییز در زندان / مهدی اخوان ثالث شاید بارزترین جلوه خرد بشری در باور داشتِ نقدِ ساخته ها و یافته هایش باشد، آن جا که انسان چیزی را می سازد بعد آن را می شکند، شکستنی از برای ساختنی زیباتر برای دیدن و اندیشیدن و زیستن، زیستنی از آن گونه که رنجِ این زندگی را کمتر کند و شاید از این رنج به گنجی برسد که آن دانایی است تا در این گنجِ ویرانه ی دانایی به بازپروری خویش بپردازد، پرداختن به زندگی با دل خونین و لب خندان: «با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش» حافظ بخشی از حکایتِ تاریخِ از پایین را در شماره قبل خواندید، بخشی دیگر را منِ ایرانی و جهانِ سومی نمی داند چون متعلق به من و ما نبوده است و علی القاعده اخبار آن را نیز بی واسطه و با واسطه از این و آن شنیده ایم و اندکی نیز خوانده ایم. و عجب اینکه در عصر حیرت انگیز رسانه های فراتر از اینترنت، از طریق اینترنت نیز هنوز نتوانسته ایم پازل های دانش جدید را تکمیل کنیم، پس با همه این کاستی ها در این شماره عمدتاً به مشکلات تدوین تاریخنگاریِ تاریخِ از پایین می پردازیم. همان طور که قابل انتظار است، مهمترین مسأله این تاریخ ابهام در «مفاهیم و تعاریف» آن است و البته این ابهام ناشی از نو بودن و در عین حال پیچیدگی آن است. هنوز تکلیف روشن نیست که با عنایت و تأکید بر واژه «پایین» مورخ باید ارتباطات و نگرش هایش را نسبت به بالا (نخبگان) به طور کلی قطع کند و یا از پایین (منظر مردم) به بالا (نخبگان) بنگرد؟ یا باید نخبگان را لایه لایه کرد و در سطوح پایین نخبگان تاریخ را جست و جو کرد؟ اساساً تاریخِ لایه های زیرین نخبگان جز تاریخ از پایین به حساب می آید یا نه؟ سؤالاتی از این دست که به فراوانی قابل طرح است همه ناشی از پیچیدگی و ابهام در مفاهیم و تعاریف این علم جدید است. برای فهم بیشتر این مشکل ذکر چند سؤال ضروری است. مثلاً در تاریخِ مشروطه آیا شناختِ دیدگاه های روحانیونِ رده پایین، تاریخ جدید است؟ یا شناخت دیدگاه های مردم نسبت به عملکرد روحانیون؟ در تاریخ پزشکی شناخت تجربه بیماران نسبت به پزشکان تاریخِ جدید است و یا نگرش پزشکانِ عمومی نسبت به عملکرد پزشکان حرفه ای؟ در تاریخِ جنگ ها باید فقط به جست و جوی نقش مردم پرداخت و با نقش طبقات متوسط (بورژوا) نیز تاریخِ از پایین است؟ مشخص است که بخشی از این گرفتاری ها و بلاتکلیفی ها ناشی از عدم تقسیم بندی نظام طبقاتِ اجتماعی است و بخشی ناشی از اختلاف نظر متولیان تاریخ جدید. با وجود این همه تردیدی نداریم که با تغییر پنجره نگاه، بسیاری از مضامین زیر و رو می شود و ما هم همین را می خواهیم. می خواهیم بدانیم که نگاه به درخت از دید یک معلم زیبایی شناس چگونه است و وقتی که همان معلم به نجار تبدیل می شود نگاهش نسبت به همان درخت چه تغییراتی می یابد، می خواهیم بدانیم معلم ها، نقاش ها، نجارها، زیست شناسان و ... نسبت به یک موضوع واحد ـ درخت ـ چه تعابیری دارند. می خواهیم بدانیم که چه می شود که یک معلم زیبایی شناس، که زمانی در یک جایگاه از درخت به عنوان مظهر لطافت و زیبایی می نگریسته است و طول عمرش را به خاطر زیبایی اش خواستار بوده چون در مرتبه و طبقه نجارها قرار می گیرد به درخت برای چوبش و در اندیشه بریدنش می نگرد. پس می خواهیم بدانیم که با تغییر جایگاه طبقاتی چه تغییراتی در اندیشه و رفتار مشاهده می شود، می خواهیم بدانیم که اقلیت، چون در جایگاه اکثریت می نشیند و اکثریت چون به زیر کشیده می شود چه عمل و عکس العمل هایی از خود بروز می دهند. می خواهیم بدانیم که یک گانگستر چون در جایگاه پلیس مستقر می شود (دیدگاه اینفانته راجع فیدل کاسترو ) عملکردش تا چه حد و چگونه تغییر می یابد و مهمتر اینکه این تغییرات از منظر عامه چگونه تلقی می شود این خواستن ها را در تاریخ از پایین می جوییم، این تاریخ را تاریخ چشم اندازی نیز می گویند چون می خواهیم از چشم اندازهای مختلف به یک منظره یا به مناظر گوناگون بنگریم. امروزه به شدت نیاز داریم تا علاوه بر شناخت دیدگاه فرماندهان جنگ های ناپلئونی و در رأس آن دیدگاه ناپلئون بناپارت، از دیدگاه سربازان مختار و مجبور به جنگ لشکرکشی فرانسه به روسیه بنگریم، از دیدگاه پدران و مادران و فرزندان سربازان به جنگ بنگریم. بسیار دلم می خواهد بدانم آن زمانی که لشکر ناپلئون در باتلاق جنگ روس ها فر ورفت و 620 هزار نفر قربانی اندیشه های جهانگیررانه «محبوس سن هلن» شدند، در دل خواهر، برادر، مادر، پدر و فرزندان چهارصد و هشتاد و نود و یک هزارمین کشته چه گذشت، احساس افتخار و یا بدبختی آنها برای آدمی که در گوشه ای از شهر بوشهر نشسته است و این واقعه را می خواند بسیار مهم است. «من درد مشترکم مرا فریاد کن» دیگر از مشکلات تاریخِ از پایین تشخیص و یافتن منابع است. گفتیم که چون منظره تغییر کند، پنجره نیز تغییر می یابد. ما در این تاریخ می خواهم تفریحات زنان عامه را در دوران های مختلف بشناسیم، می خواهیم تأثیر وقایع مختلف مهم مثل ورود اسلام به ایران، هجوم مغول ها، تشکیل دولت صفوی، انقلاب مشروطیت و ... را بر تفریحات زنان، نوع بازی کودکان، آداب میهمانی و احوالپرسی، نحوه عشق ورزی، ظروف غذاخوری، نوع پوشش و ... دریابیم، چون امروز فهمیده ایم که وقایعِ عطفِ تاریخ بر قلمرو رفتارهای فردی و جمعی بسیار تأثیر گذار است و همچنین می دانیم که نحوه رفتارهای فردی و جمعی ناشی از نگرش های آن به زندگی است. در این شرایط باید تاریخ را از زبانِ حال مردم آن دوره شنید. در این تاریخ سرگذشت مردم را نمی توان از زبان نخبگان فهمید چون آنان به نفع خود و تحت تأثیر شرایط حاکم بر زمان درباره مرگ و زندگی مردم نوشته اند. حال چه باید کرد، در شرایطی که منابع نخبگان نه قابل اعتماد و نه اساساٌ بازگو کننده وقایع زندگی مردم است و از طرف دیگر در تاریخ استبداد، مردم نه زبانی داشتند، نه سوادی، نه جرأتی و نه... اگر اندک زبانی بود از دهان بیرون کشیدند و یا دهان را دوختند تا زبان در آنجا کپک زند، بپوسد و ... پس مشکل منابع بسیار جدی است اگر چه در این گرفتاری راه حل هایی پیشنهاد شده است که در شماره قبل به آن اشاره شد. دیگر از مشکلات تاریخِ از پایین نحوه «تبیین» آن است. در اینجا مورخ و محقق به جامعه شناس و روانشناس و مردم شناس نزدیک می شود. در این تاریخ، تاریخنگار در نحوه نگاه به منظره آزاد است. او می تواند از منظر مردم علت قتل عام های آغامحمدخان را در عقده های دوران «اختگی» تحقیق کند و یا فجایع هیتلر را در عدم توانایی معالجه دکتر معالج مادر هیتلر، با این حال تاریخ نگاران جدید هنوز نمی دانند میزان و حدود دخالت هر کدام از علوم جانبی در تاریخ تا چه اندازه باید باشد، آیا این مداخله به تقلیل تاریخ منجر نمی شود؟ آیا به تخریب تاریخ نمی انجامد؟ آیا استقلال تاریخ زیر سؤال نمی رود؟ آیا ...؟ مشکل دیگر این تاریخ این است که متولیانش «نیت» را در تاریخ رد نمی کنند از طرفی مثلاً می گویند نیت عباس میرزا در اصلاح طلبی مؤثر است و از طرف دیگر از منظر ساختارگرایی و کارکردگراییِ همین تاریخ جدید ـ شاخه هایی از جامعه شناسی تاریخی ـ به این بحث می پردازند که انگیزه عباس میرزا در اصلاح طلبی را می توان در قدرت طلبی او جست و جو کرد و یا بر اساس کارکردگرایی، نتایج اصلاح طلبی او می تواند مورد ارزیابی قرار گیرد. این مسأله هایی است که در این علم قابل اندیشه است. به هر حال با وجود همه این مشکلات در تاریخ نوین می پذیریم که در تاریخنگاری باید تا حد فراوان «آشنایی زدایی» کنیم و با اندیشه امروز به سراغ اندیشه دیروز نرویم، اگر قرار است به حقیقتی نزدیک شویم بپذیریم که رفتارهای گذشتگان به این دلیل بوده که آن گونه می اندیشیده اند و اندیشه مردم هر عصری تابعی از شرایط زمانه خویش است که چه بسا مردمان نقش مهمی در شکل گیری آن نداشته اند پس به دیده احتیاط و احترام در آنها بنگریم و به یاد داشته باشیم که اندیشه و رفتار امروز ما، تاریخِ فرداست پس گذشتگان را آن گونه ارزیابی کنیم که دوست داریم آیندگان ما را ارزیابی کنند، امروز تحقیرشان نکنیم تا فردا تحقیرمان نکنند مشکلاتشان در نظر بگیریم تا مشکلات ما را در نظر بگیرند و به یاد داشته باشیم که تاریخِ جاه طلبی و درویش منشی، تاریخ احساس گناه و پاکی، تاریخ درد و شادی، تاریخ عشق و امید و ناامیدی، تاریخ ترس و شجاعت تاریخ زندگی من و شماست و همه این ها حکایت تاریخِ از پایین است.
فاجعه لبنان در خواب های آشفته بلقیس
مریم پرهیزکاری
بلقیس! اگر منفجرت کردند باکی نیست. که تمام جنازه های ما از کربلا می آغازند و به کربلا می رسند. این قطعه شعری از سوگ سرود «نزار قبانی» شاعر بلند آوازه عرب است که در فقدان بانویش، دلبرش، رعناترین نخل عراق، کوی طلایی رنگ بابل، رساترین واژه کتاب عشق، گنج افسانه ای اش، نیزه بلند عراقی اش، بیشه خیزرانش، بشکوه ترین شاهزن، زنش: آن نماد سربلندی روزگار سومری سروده است. بانویی که در انفجار سفارت عراق در بیروت منفجر شد و شاعر را به تألمات روحی کشانید و زبان خشم او را تیزتر کرد. از این حادثه به بعد، شاعر، حکومت های عرب را با شدت بیشتری ناسزا گرفت. و اما سابقه این سروگ سرود: در سال 1975 م جنگ داخلی لبنان آغاز شد و عروس شهرهای خاورمیانه به میدانی برای نبرد و برادرکشی مبدل گردید و شاعر متأثر از این واقعه، غم های شاعرانه خود را افزون بر گذشته در هجو اعراب و اندوه فلسطین و خونریزی لبنان پیوسته می سرود. جنگ لبنان سال ها، طول کشید و مردم بسیاری کشته، زخمی و آواره شدند. قبانی به سرودن شعر ادامه داد، شعرهایی که در آن منِ خود پسندِ شاعر بر یار و دیار چیره می شود. «شاعر خودپرست» یکی دیگر از القابی است که منتقدان به وی می دهند. او قبلاً مفتخر بود به شاعر زن و شراب. یادداشت های محرمانه عاظق قرمطی، با تو وصلت کرده ام ای آزادی، جمهوری در اتوبوس، آیه شیهه اندوه مرا می شنوی؟، تریولوژی کودکان سنگ انداز، شعر چراغی سبز است و اندکی نثر نام برخی از کتاب های این شاعر شهیر است. قبانی با به درازا کشیدن جنگ لبنان و ناامن شدن این کشور بار سفر را بربست و به لندن و ژنو رفت و چند سال در آنجا گذراند. با پایان جنگ به بیروت بازگشت و انتشارات خود را بار دیگر راه انداخت و کتاب های متعدد خود را به چاپ های چندم رساند. این شاعر اسطوره ای، اینک با تمام خصوصیات مثبت و منفی خود در گذشته است و با هفت هزار سالگان همسفر است. شکی نیست که او یکی از تأثیرگذارترین شاعران بر شعر عرب است و بالاخره اینکه با مرگ نزار قبانی در سن 50 سالگی در فروردین 1377 ش در لندن، ساحت شعر و ادبیات عرب، یکی از طلایه داران سترگ خویش را از دست داد. (نزار قبانی، 1:13ـ15). با وجود اینکه شعرهای او به سختی تن به ترجمه می دهند، مجموعه ارزشمند بلقیس و عاشقانه های دیگر با ترجمه موسی بیدج اثری کم نظیر است و اینک با هم می خوانیم: بلقیس از این مجموعه سپاستان می گویم، سپاستان می گویم، دلبرم از پای درآمد. اینک می توانید بر مزار این شهید جامی بنوشید. بلقیس زیباترین شاه بانوی تاریخ بابِل بود بلقیس رعناترین نخل عراق. وقتی راه می رفت طاووس ها همراه او و آهوان در پی. بلقیس! تو درد منی و درد شعر ـ وقتی که انگشتان بر تنش دست می کشند ـ پس از گیسوان تو، آیا سنبله ها قد می کشند؟ ای نینوای سبز کولیِ طلایی رنگ من ای که موج های دجله بهاران زیباترین خلخال ها را ارمغان تو می کرد. بلقیس! تو را از پا درآوردند. این کدام امت عرب است که صدای قناری را از پا می اندازد؟ اینجا قبیله را، قبیله می خورد. روباه را، روباه می کُشد و عنکبوت را، عنکبوت. ماه من! به چشمان تو سوگند ـ که میلیون ها ستاره اش، پناه می گیرند. من عرب را رسوا خواهم کرد آیا، دلاوری ها، دروغی عربیست یا تاریخ هم ـ چون ما ـ دروغ می گوید؟ بلقیس! غایب مباش که خورشید ـ پس از تو ـ سواحل را روشنا نمی بخشد. بلقیس! در فنجان قهوه ی ما مرگ نهفته است در کلید خانه ی ما در گل های باغچه ی ما در کاغذ روزنامه ها و در حروف الفبا. اینک ما ـ بلقیس ـ دیگر بار به جاهلیت رفته ایم. به روزگار وحشیگری اینک ما دیگر بار به روزگار بربرها برگشته ایم که سرودن کوچی است میان ترکش ها و کشتن پروانه ها آرمان ماست. بلقیس! ای شهید، ای شعر، ای پاکیزه و ای ناب سبا، ملکه ی خویش را می جوید سلام این مردم را پاسخ گوی ای بشکوه ترین شاهزن ای زن ای نماد سربلندی های روزگار سومری بلقیس! ای زیباترین گنجشک ای گران ترین شمایلم تو آن دانه ی اشکی که بر گونه ی مجدلیه آویخت. بگو به من وقتی تو را از کرانه ی اعظمیه کندم بر تو ستم کردم؟ بلقیس رساترین واژه ی کتاب عشق و پیوندی خجسته بود از مرمر و ابریشم و بنفشه های میان چشمانش آسوده می خفتند. بلقیس! عطرِ یاد من مزارِ همسفر با ابر در بیروت پس از کشتن سخن از پایت در آوردند. ـ چون آهوان دیگر ـ بلقیس! این سخن مرثیه نیست. عرب را دست مریزاد! بلقیس! دلتنگیم دلتنگیم دلتنگیم. خانه ی کوچک ما شاهزاده ی خوشبوی خویش را می جوید. بلقیس! تا مرز استخوان شکسته ایم کودکان ما فاجعه را نمی دانند من هم نمی دانم. چه بگویم؟ آیا چند لحظه ی دیگر می نوازی بر کوبه ی در؟ و پالتویت را می آمیزی خندان می آیی؟ سرسبز و درخشان چون گل باغچه ها؟ بلقیس! پیچک سبز تو، گریان است و سیمایت هنوز میان پرده ها و آینه در نوسان. بلقیس! وقت چای عطرآگین عصرانه است. ـ این چای اصیل چون باده ـ دیگر، چه کس استکان ها را میان ما می گرداند؟ چه کسی فران را به خانه ی ما می آورد؟ بلقیس! اندوه از پایم می اندازد. و بیروت ـ که تو را کشته است ـ عمق جنایت را نمی داند. بیروت ـ که دلباخته ی تو بود ـ نمی داند دلبر خویش را با دست خود کشته است و ماه را خاموش کرده است. * * * بلقیس! ای گنج افسانه ای ام، نیزه ی بلند عراقی ام! بیشه ی خیزران! ای که از سربلندی، ستار ها را به ستیز می خواندی این همه شادابی را از کجا می آوردی؟ بلقیس؟ ای دوست ای نرم چون بابونه. بیروت برای من تنگ است. دریا تنگ همه جا تنگ. بلقیس! خاطره ها دشنه ام می زنند. دقیقه ها ثانیه ها تازیانه ام. هر سنجاق کوچکی داستانی دارد و هر گلوبندی. گیره های گیسوی طلا گونت مرا ـ چون همیشه ـ با باران مهربانی سرشار می سازند. صدای زیبایت بر پرده ها و صندلی ها و ظرف ها شکفته است. تو، از آینه ها بیرون می آیی از انگشتری ها از شعرها از شمع ها از جام ها و از باده ی ارغوانی. بلقیس! کاش می دانستی! همه جای خانه مان درد می کند در هر گوشه اش تو گنجشکی در پروازی. و شانه ها حتی، به یاد گذشته ها اشک در چشمانشان حلقه می بندد. مگر شانه هم دلتنگ می شود؟! بلقیس! دشوار است که از خون خویش هجرت کنم من که میان زبانه ی آتش و دود در محاصره ام. بلقیس! اگر منفجرت کردند باکی نیست. که تمام جنازه های ما از کربلا می آغازند و به کربلا می رسند. من دیگر تاریخ نمی خوانم انگشتانم شعله ور شده اند و پیراهنم را خون می پوشاند. ما اینک ـ دیگر بار ـ به عصر حجر رسیده ایم هر روز، هزار سال عقب می رویم. دریای بیروت بعد از کوچ چشمان تو استعفا داد. شعر از غزلی می پرسد که واژگانش ناتمام مانده است و کسی پاسخش نمی گوید. بلقیس! اندوه دلم را چون پرتقال می فشارد. اینک تنگنای واژگان را می دانم و تنگنای زبان را. بلقیس! تو بشارت بزرگ من بودی چه کسی بشارتم را دزدید؟ تو نوشتن بودی پیش از آغاز نوشتن تو تمام جزیره و گلدسته ها بودی. بلقیس! ماه من که تو را به سنگویرانه ها سپردند وقتی تن روشن تو چون مرواریدی درخشنده از هم پاشید به خاطرم رسید که مگر کشتن زنان در پسند عرب است؟ یا ما ـ اصلاً جانیانی حرفه ای هستیم! بلقیس! زیباترین وطن! از روزی که گلویت را بریدند انسان نمی داند اینجا چگونه باید زیست؟ چگونه باید مرد؟ من هنوز بیشترین بها را از خونم می پردازم. ـ شاید دنیا را خوشبخت کنم ـ اما آسمان را پسند آمد که تنها بمانم. ـ چون برگ زمستان ـ آیا شاعران از رحم رنج زاده می شوند؟ و آیا شعر دشنه ای کاری بر جان است؟ یا تنها منم که در چشمانم تاریخ گریه را خلاصه می کنم؟ فیروزه چشمانش را به یغما بردند و انگشتریش را و گیسوانش را که چون رود طلا جاری بود. و دهانش را مالک شدند و نه گلی به جا گذاشتند نه انگوری. اگر از فلسطین غمگین برای ما ستاره ای یا پرتقالی می آوردند. اگر از کرانه ی غزّه سنگریزه ای یا صدفی اگر در بیست و پنج سال زیتون بنی را آزاد کرده بودند یا لیمویی را باز گرده انده بودند و رسوایی تاریخ را می زدودند من قاتلان تو را سپاس می گفتم. بلقیس! ـ معبود من تا مرز سرمستی ـ اما، آنان فلسطین را رها کردند و آهویی را از پا درآوردند. ای یار تو را از دست من چیدند و شعر را از لب من نوشتن را خواندن را خردسالی را و آرزوها را به یغما بردند. بلقیس! تو آن اشکی که بر مژه ی کمانچه می چکید. زیبای من! در سایه سار خدا بخواب که پس از تو شعر ناممکن شده است. زن هم ناممکن.
ور پنجه زنی روزی در پنجه رستم زن
(به بهانه یا معرفی نامه کتاب ناصر دیوان کازرونی)
عباس عاشوری نژاد
«گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن چون دل به یکی دادی آتش به دو عالم زن هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن هم نکته وحدت را با شاهد یکتا گو هم بانگ اناالحق را بردار معظم زن گر تکیه دهی وقتی بر تخت سلیمان ده ور پنجه زنی روزی در پنجه رستم زن گر دردی از او بردی صد خنده به درمان کن ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن چون ساقی رندانی می با لب خندان خور چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن...» مولانا آن سوی خواندن این کتاب و آن کتاب و فراتر از جمع اطلاعات و انباشتن ذهن از فرآورده های دیگران و کارهایی از این دست که البته شاید فی نفسه ارزشمند است، ارزشمندتر است که جوینده واقعیت به حقیقتی دست یابد که چونان عارفی حق بین چشم تماشایش را نه بر روی خود و دیارش بلکه بر روی روی نکویی بگشاید که فراتر از آدم، متعلق به جهان انسانیت است. نظاره ی از این منظر به نفی و تحقیر دیگران به طمع خود بر کشیدن نمی انجامد که این طمع ورزی اگر چه مورد تمجید کوته نظراتی است که همه ی بزرگی را در خود، نه از دیدگاه فلسفی اش، بلکه در خود و خویش در معنای تخنه بند تنی که عنقریب به خاک و سپس باد خواد پیوست، می بینند، البته لته های بی رنگِ غرورِ این فاتحان، سالهاست که واژگونه بر دروازه های قلعه های سوخته روسپیان آویخته است و شاید خود نمی دانند! درکِ احساس لذت و درد مشترکِ با دیگران البته نیازمند فهم عمیق تاریخ نخبگان و مردم شهرهاست و تقویت این احساس خردمندانه است که منِ نویسنده، انسانِ فراتر از آدم را می ستاید چه خویشش باشد چه هم شهریش. این من برتر که فاصله ها را برمی دارد و پیوندهای انسان ها را می یابد و زیبایی شکوه وحدت را می سراید، این است که نکته وحدت را با شاهد یکتا گفتن. دوستانی دارم که دست اندرکار فهم عمیق تاریخ مردم و نخبگان شهرهای خویشند، این قلم از ستایشِ آن مردانِ شب زنده دارِ ایستاده در معرض هجوم بی خردان حقیری که از سر ناتوانی تمام توانایی خود را به عبث، صرف فرو کشیدن آن بزرگان می کنند، ناتوان است اگر چه می دانم آنان، مطربِ مستانی هستند که نی را با دل خرم می زنند و ساقیانی که می را با لب خندان می خورند و در آخر چنان برخواهند کشید آوای خنیاگری که ناهید چنگی را به رقص آورند، این ترانه را فردا، آیندگان ما به نوای خوش به همراه مُغنی خواهد سرود و پیوسته خواهند سرود. دوستانی که به فهم عمیق تاریخ مشغولند و در این راستا البته به راهی خواهند رسید که به همبستگی های قومی، منطقه ای و انسانی خواهد انجامید. مطالعه تاریخ ارتباطات و دریافت احساس همبستگی ها و از خود گذشتگی ها برای همبستگی ها نقطه اوج این نگرش خواهد بود. یکی از این گرانمایه دوستان، مردی صمیمی، بی ادعا و دانشمند است :«موسوی مطهری زاده» که کتاب «ناصر دیوان کازرونی را به روایت اسناد» به بازار فرستاده است. این کتاب که پس از کتاب «جنبش ضد استعماری جنوب و آزادیخواهان کازرون» دومین تألیف اوست به حجم 272 صفحه توسط انتشارات «کازرونیه» به شمارگان 2 هزار نسخه چاپ شده است. کتاب مذکور شامل یک پیشگفتار و سه بخش است. بخش اول حاوی 5 فصل است. در فصل اول کازرون در دوره ناصر دیوانی بررسی شده است، در فصل دوم ورود این شهر به عرصه های سیاسی جنوب مطرح شده، فصل سوم به قدرتمندان فارس پرداخته، فصل پنجم نقش ناصر دیوان در جنبش جنوب تحقیق شده و در فصل پایانی این بخش ویژگی های شخصیتی ناصر دیوان مورد مداقه قرار گرفته است. بخش دوم کتاب به متن اسناد، اختصاص یافته و بخش سوم شامل تصاویر اسناد، عکس ها، نمایه ها و بالاخره کتابنامه می باشد. در پیشگفتاری می خوانیم: « "کتاب حاضر" با تکبه بر مکاتبات و اسنادی یگانه و تازه یاب به شرح زندگی یکی از مردان صاحب نقش جنوب ایران پرداخته است. خواجه عبدالله کازرونی که بعدها به ناصر دیوان و ناصر لشکر ملقب شد، در حدود سال 1253 ش به دنیا آمد. وی دوران کودکی خود را در خانواده ای گذراند که طی چند نسل کلانتری کازرون را به عهده داشتند. در حد فاصل انقلاب مشروطیت تا جنگ جهانی اول که مصادف با دوران جوانی و نیز دوره ی کلانتری و حکومت او بر کازرون بود، به واسطه ی رویدادهای پیش آمده در این ناحیه از کشور، وی به طور گسترده، وارد عرصه سیاسی منطقه شد، تا جایی که در برخی مقاطع حضور و نقش او در این جریان ها از ناحیه جنوب فراتر رفت و به یک مسأله ملی تبدیل شد».(ص 7) مطالعه این کتاب، نظر به پیوندهای عمیق و دیرین بوشهر و کازرون هم برای عامه مردم خوب است هم به خصوص برای اهل تحقیق، به لحاظ ارائه اسناد ارزشمند، قابل استفاده فراوان است. در فصل سوم این کتاب از قدرتمندان دالکی، برازجان، حیات داوود، انگالی، خورموج، بردخون، تنگستان، اهرم، چاهکوتاه و دلوار در دوره دلاور مردی ناصر دیوان سخن رفته است. (صص 45 ـ 50) و در فصل چهارم به بحث راجع اشغال بوشهر در ارتباط با کانون مقاومت کازرون و شیراز پرداخته شده چنانکه می خوانیم: «... با این تحولات، در کازرون پخش اعلامیه ها و فتاوی جهادیه علما، هیجان عمومی را افزایش داده بود. مردم کازرون برای رویارویی با قوای بیگانه، به سرکردگی ناصر دیوان بسیج شدند و در یک حرکت عمومی، عده ای با پوشیدن لباس رزم به سوی صفوف مجاهدین در بوشهر اعزام شدند. علاوه بر این، در جلسه ای که در کازرون با حضور واسموس برگزار شد، ناصر دیوان با ابراز حمایت همه جانبه اش از فعالیت های ضدانگلیس خوانین متحد بوشهر را هم به یاری مردم کازرون امیدوار کرد. همچنین ناصر دیوان با ایراد سخنانی مهیج در جمع مردم کازرون، آنان را به مراسم استقبال از انقلابیونی که اسرای انگلیسی را از راه کازرون به اهرم می بردند، دعوت نمود، با ورود اسرای انگلیسی به کازرون مردم با شور و شعف بسیار به پایکوبی پرداختند و مراتب تنفر خود را از انگلیسی ها به نمایش گذاشتند.ص 63. * مطهری زاده، موسی (1383): ناصر دیوان کازرونی به روایت اسناد، انتشارات کازرونیه، تهران.
نگفتن را مقامی بلند است
عباس عاشوری نژاد
مقدمه: چه بسیار سخن ها که نباید گفته شود و نگاه آمده است تا ارتباطات من و تو را در بی شائبه ترین و صادقانه ترین وجه خود منعکس کند و ما بی فهم این نکته با سخن گفتن های بسیار – به وقت نگفتن – در کوچه و بازار یا کلاس و مدرسه و حتا جلسات علمی! اهل اندیشه را به تهوع می اندازیم که اهل اندیشه را نگفتن مقامی در اعلای درجه است. در نامه های پیامبر به دیوانه می خوانیم: «آنگاه ادیبی گفت از سخن گفتن بگو و او در پاسخ گفت: انسان آنگاه سخن می گوید که با اندیشه های خود در آشتی و آرام نباشد، و هر گاه دیگر نتواند در تنهاییِ دلِ خود بماند، در لب های خود زندگی می کند، و صدا وسیله انصرافِ خاطر و گذراندنِ وقت است. و بسیاری از سخنانِ شما اندیشه را نیمه جان می کنند زیرا که اندیشه پرنده ای است آسمانی، که در قفس سخن شاید به راستی بالهایش را باز کند ولی به پرواز در نمی آید»* اشکانی عسکری و همسرش تارا شیرازی از دانشجویان خوش ذوق رشته هنر نمایش هستند. برای درس روش تحقیق آنان را به کار تحقیق هنر در صحنه مشغول کردم. حاصل تلاش یک ترم آنها پژوهش حاضر است که اگر چه – به خصوص در قسمت تحلیل و نگارش – آن طور که متوقع بودم کارشان از آب درنیامد ولی همانطور که ملاحظه خواهید فرمود چهارچوبهای کلان پژوهش را آموخته اند. باشد که آنها بتوانند از طریق تحقیق علمی به حرفه خود – گریم – کمک بیشتر کنند و با وجود اینکه در حال حاضر کارهای بسیار مهم از سینما و تئاتر را گریم کرده اند به پشتوانه دانش علمی کارهای بهتری را به انجام رسانند. مقدمه: پژوهش یکی از ویژگی های جدا نشدنی از انسان است و همین پژوهش پایه و اساس کشف حقایق را تشکیل می دهد. در این تحقیق و پژوهش سعی کرده ایم توضیح کافی و روشن «نگاه در صحنه» را داده باشیم. برای هر تحقیقی نیاز به جمع آوری و تنظیم اطلاعات لازم می باشد تنظیم کرده و بنوشته درآوردیم. البته پژوهش و تحقیق یکی از بنیادی ترین مسائل مربوط به جوامع می باشد و این کار باید از مراحل اولیه آموزش به جوانان یاد داده شود تا بعدها بتوانند در رشته خود تحقیق کنند تا سطح علمی آن ها افزون تر گردد. بهمین جهت در این جا لازم است که از استاد گرامی جناب آقای عاشوری نژاد تشکر کنیم که به ما توصیه کردند این تحقیق را تنظیم کرده و باعث شده که عمیق تر به اطراف خود نگاه کنیم. در آخر امیدواریم که این تحقیق مقبول طبع خوانندگان قرار گیرد. (تارا شیرازی – اشکان عسکری) ارتباط چیست؟ در فرهنگنامه های مختلف، تعاریف مختلفی از ارتباط ذکر شده است، که به چند نمونه آن اشاره می کنیم. فرهنگ و بستر(1) : رساندن، بخشیدن، انتقال دادن فرهنگ آریان پور: مبادله گزارش، ابلاغیه، نقل و انتقال، مراوده فرهنگ فارسی معین: ربط دادن، پیوستگی، رابطه(2) ارتباط شاخه علمی تازه ای است که تلفیق ریاضیات، فیزیک، روانشناسی، زیست شناسی و زبان شناسی پدید آمده است.(3) معنی لغت ارتباط از یک سو روشن و واضح است و از سوی دیگر پیچیده و غامض است. در استفاده معمول از این لغت، مفهوم آن روشن است ولی وقتی به جستجوی تعیین حدود و کاربرد آن می پردازیم، مسئله پیچیده و غامض می شود.(4) ارتباط عبارت است از روشی که حداقل متضممن چهار عنصر زیر باشد. 1.تولید کننده ای که 2.علامت یا نمادی را3.برای حداقل یک دریافت کننده مطرح کند4.و او درک معنی کند (5) ارتباط عبارت است از جستجو برای دست یافتن به کلیه وسایل و امکانات موجود برای ترغیب و امتناع دیگران.(6) اصولاً در هر پیام معمولاً و حداقل دو معنی وجود دارد، معنی فرستنده و معنی گیرده باید برای برقرار کردن ارتباط بوشهر سعی کنیم که به درونیات شخص مورد نظر پی ببریم تا بدانیم چه کلماتی و یا چه ارتباط غیرکلامی و یا ارتباط از طریق چشم می تواند مؤثر باشد. مثلاً برای چشمک زدن: برای بعضی ها به معنی بیا، به معنی شیطنت، به معنی بی ادبی و معانی دیگری در پیرو جوان دارد(7) بنظر می رسد که با بررسی منابع معنی و جدول های معنی در برنامه کاری قرار می گیرد و مقایسه آن ها با هم ارتباط مکانیسمی است که روابط انسانی براساس و به وسیله آن به وجود می آید و تمام مظاهر فکری و وسائل انتقال و حفظ آن ها در مکان و زمان بر پایه آن توسعه پیدا می کند، ارتباط حالات چهره، رفتارها، حرکات طنین صدا، کلمات، نوشته ها، چاپ، راه آهن، تلگراف، تلفن و تمام وسائل که اخیراً در راه غلبه انسان بر مکان و زمان ساخته شده است را در بر می گیرد.(8) توجه به یک چیز و یک موضوع طبیعتاً این احتیاج را در انسان به وجود می آورد که با آن یا نسبتاً به آن موضوع عملی را انجام دهد. آنگاه عملی باعث می شود که توجه به نوبه خود بیشتر به آن چیز یا موضوع متمرکز شود، و به این ترتیب، آمیخته به آن عمل ارتباط مستحکمی با موضوع موجود می آورد. می بینید که نه تنها خود موضوع بلکه فقط نزدیکی موضوع نیز، هم در تاریکی و هم روشنایی می تواند توجه را جلب کند و این خیلی خوب است. (9) «ارتباط غیرکلامی» ارتباط غیرکلامی به دو گونه تقسیم می شوند: ارتباطات غیرکلامی ارادی و ارتباطات غیرکلامی غیرارادی. ارتباطات غیرکلامی ارادی، مثل زدن دست بر روی سینه و اشاره مختصر سر برای عرض ارادت، ارتباطات غیرکلامی غیرارادی مثل سرخ شدن رنگ صورت موقعی که خجالت می کشیم یا تنگ شدن چشم هنگامی که تغییر نور صورت می گیرد به ما می رساند که نور تغییر کرده. به نظر می رسد که: از طریق تمامی اجزاء انسان می تواند ارتباط برقرار کند و نه تنها زبان و کلام ارتباط از طریق چشم و دست، حرکات موزون و مثل رقص باله و ... می شود درباره اش تحقیق کرد. یک پیشنهاد برای تکفیک ارتباط کلامی و غیرکلامی به سادگی مقایسه اعمال و صحبت نیست، مثلاً صحبت کردن خود آمیخته با کلمات غیرکلامی چون تن صدا، سکوت های بین جمله ها و غیره است، برای شناخت این تفاوت ارجح است به جای آنکه به کانال های ارتباط یا فرستنده و گیرنده توجه کنیم و براساس این عناصر فراگرد ارتباط را تفکیک را انجام دهیم و به رمز توجه کنیم.(10) ارتباط غیرکلامی در بسیاری موارد توسط خود ما دیده شده است مثل ارتباطی که افراد لال با هم برقرار می کنند مثل ارتباط برقرار کردن چارلی چاپلین در دوران سینمای صامت با تماشاگرانش و مثل این دیالوگ، نگاهش پر است از شعرهای عاشقانه. «ارتباط از طریق نگاه» «یکی از مهمترین حواس ما حس بینایی است که ما انسان ها از آن سراسر محیط و اطراف خود را می بینیم و پی به اتفاقات در اطراف خود می بریم، اشخاص را می شناسیم و محل ها را تشخیص می دهیم و راه خود را پیدا و به آن ادامه می دهیم و هر جا که خواسته باشیم می رویم، از زیبایی های طبیعت لذت می بریم، کتاب می خوانیم و با نگاه به جلو و اطراف، هر نوع خطر احتمالی را تشخیص و از آن احتراز می کنیم (11) و اساساً یکی از زبان های ایمائی، زبان فهم افکار درونی و انسانیت است. نگاه، بیان اندیشه، عقیده و افکار است. زبان نیاز است و نگاه زبانی ارتباطی است. حال می تواند احساس باشد، می تواند عشق باشد و یا نفرت، فریاد، خشم، غضب، غوغا، خواهش، نیاز، ارتباط و ... نگاه می تواند سطحی و بسیار ظاهری جلوه داده شود که این مورد زندگی روزمره انسان ها به سادگی یافت می شود. من باب مثال دیدن اشیاء، طبیعت و عناصری که دو رو اطراف ما قرار دارند و ما به سادگی از آنها می گذریم. گاهی نگاه های دارای اندیشه هستند که اصطلاحاً این نوع نگاه ها را «ژرفا نگاری» می نامند. که این مطلب دستمایه پژوهش گر جهت یکی از مسائل اساسی و کلیدی است که باید با ظرافت تمام از آن بهره گرفت.»(12) دیدن یکی از ضروری ترین نیازهاست برای انسان، تا خود را از خطرات حفظ کند، جلوی پایش را ببیند و با استفاده از آن تصاویری که در طبیعت توسط دوربین های سرش وچشمانش قاب گرفته می شود و بعد از سال ها به آن خاطرات باز گردد « و حال که زمانی زیاد از اولین دیدار معشوق خود که حال یاد اوست، باز از دیدنش احساس لذت می کند»(13) بهتر است راحتتر سخن بگوییم و آن اینکه اگر سلطان بدن را که چشم می نامند از اندام انسان جدا کنند به صراحت می توان گفت که به نوعی انسان مرده است. چشم است که زیبایی ها و زشتی ها را دیده و عمیقاً آن را انتقال می دهد. آنچه که در چشم نهفته است. هیچ کدام از اعضای بدن نمی توانند به چنین ظرافتی سخن بگویند. (14) همه تصمیمات زندگی، همه آنچه انجام می دهیم و همه راز و رمزهای بشری و اتفاقات روزانه از زلال صافی چشم است. که می گذرد و تصفیه می شود و به ذهن ما می رود. (15) برای نگاه کردن به یک چیز وقتی که می خواهیم دقت کنیم حتماً نباید پشتمان را خم کنیم و با چشم های از حلقه در آمده به آن نگاه کنیم. این حالت و این عضلات منقبض شده مانع دید ما می شود ما می توانیم براحتی به آن شئی نگاه کنیم. ولی بسیار با دقت، با آرامش که بسیار لذت بخش است.(16) چگونه روی یک موضوع متمرکز شویم و فقط آن را ببینیم؟ خاموش کردن روزها و روشن کردن فقط یک نقطه و متمرکز شدن روی آن و سپس روشن کردن همه ی نورها و باز هم متمرکز شدن روی همان شئی اول به طوری که در اطراف، اشیایی هستند که حواسمان را پرت می کنند برخلاف مورد اول است و این باعث دقت بیشتر و فهمیدن عمیق تر آن شئی است. (17) «ارتباط از طریق نگاه در تئاتر» برای بازیگر انواع مختلف دیدن وجود دارد: 1-دیدن با جزئیات 2- دیدن به طور سریع 3- دیدن آنچه توجه شما را جلب می کند 4- دیدن فعالیت های روزانه و قرار دادن آنها در شرایط روزانه 5- دیدن صحنه های ساده و همیشگی از رفتاری که به سرشت انسان مربوط می شود. «تاریخ خاص»(18) بازیگر باید آنچه را که می بیند با جزئیاتش توصیف کند. بازیگر باید آنچه را که دیده با واضح ترین صورت البته دقیق برای بازیگر شخص مقابلش شرح دهد. (19) نوع دیگری که توانایی دیدن را در بازیگر بالا می برد دیدن اشیا در مدت بسیار کم و در طول ثانیه است و بعد از آن، چشم های بسته آنچه را که دیده است بازگو کند. (20) معمولی ترین و غیرهنرمندانه ترین طرح دیدن، گزارش خشک واقعیت است. (21) اگر به درون روح بنگریم آنگاه خواهیم توانست تمام قسمت های ترکیبی آن یعنی عقل، احساس و تخیل را ببینیم و این لازمه دانستنی های یک بازیگر است. تا بتواند موفق شود. اما یک بازیگر چگونه می تواند به روح خود بنگرد تا حاصل آن شناخت اجزای بدن و مهمترین آن نتیجه حرکتی و رفتاری او باشد. با یک مثال این موقعیت را توضیح می دهیم. اگر با یکی از دوستانمان قرار ملاقات داشته باشیم و او نباید جدای از اینکه عصبانی می شویم در عین حال نگران سلامتی او نیز می شویم و بلافاصله به طرح پرسش هایی می پردازیم که چرا نیامد و ناخودآگاه به جوابش نیز می پردازیم و ذهنمان به خانه او نیز معطوف می شود و او نیز این تخیل هاست که سری به خانه او زده ایم و توجه می باشد که می گوییم او کجاست. در هنگامی که یک موضوع داخلی است و توجه از طریق تخیل صورت می گیرد باز این نقطه موضوع وجود دارد اما انبار موضوع فکر ما در خارج از ما قرار دارد. اگر باز به دنبال دوستمان باشیم اینبار در خانه او به آشپزخانه اش سر می زنیم شاید بر روی میز خاویار آماده شده می بینیم و آن را می چشیم و مزه اش را نیز می فهمیم. در عالم عادی هیچ خاویاری در دسترس نیست و این تخیل ماست که به خانه او سر زده است دیدن، چشم درون و با نیروی تخیل و توجه و دقت در عالمی که روح پرواز می کند. اگر سؤال کنیم نقطه موضوع کجاست یعنی خارج از ما (22) اساس دیدن آن است که با دقت زیاد تصویری را جذب کنیم. مثل دیدن یک درخت سیب. اساساً باید در زندگی روزمره آن چیزی را که می بینیم کاملاً جذب کنیم تا هنگامی که شرح می دهیم بتوانیم درست عمل کنیم. یک بازیگر وضعیتی تخیلی دارد در نمایشنامه از چیزهایی که در واقعیت چشم او تغذیه می شود. (23) در حقیقت هیچ گاه زبان چرب و نرم، یا اندام فرز و چالاک و یا حرکات مکانیکی و یا حرکات مکانینی دست ها و پاها جای نگاه گویای چشم را نمی تواند بگیرد. در واقع بیهوده نیست که از پیش گفته اند که چشم آیینه روح است. بازیگر باید نگاه کردن واقعی و غیرواقعی را بداند. اصلاً انسان باید بداند چگونه با تمام وجود و با روح نگاه کند و نه برای دقت به موضوعی کمر خود را خم کند و چشمهایش را از حدقه درآورد. بلکه کمی دقت می خواهد. (24) آنچه که بازیگر در درون می پذیرد باعث شکوفایی احساس و انعکاس آن در جسم اوست و حرکتی که در صحنه دارد اگر به ارتباط بیشتر نگاه کردن بازیگر با چشم های بیرونی خود و با توجه درونی او به آن چه که از طریق تخیل پذیرفته بی شک ارتباطی تنگاتنگ و حائز اهمیت است. اصولاً باید اساسی و مبنایی برای نگاه کردن خود بیندیشیم و بر روی صحنه کوچکترین نگاه نباید بی خود و بی منطق صورت گیرد علی الخصوص در تجسم فضاهایی که خارج از ما می باشند. و تنها با درک درونی و با کمک شرایط پیشنهادی حالت مجذوب کننده های پیدا می کند. اهمیت دیگر که توجه درونی و تخیل بر روی نگاه و دید بیرونی دارد از ما نیست که بازیگر به نقطه موضوع نزدیک توجه دارد. از ارتباط دیگر تخیل و توجه درونی باید دید بیرونی نه تنها چشم های گویای بازیگر است بلکه نگاهی است که از طریق جسم او به تماشاگر صورت می گیرد. (25) «برای اینکه متوجه سالن نشویم باید به آنچه روی صحنه می گذرد توجه داشته باشیم»(26) یکی از عواملی که ما را یاری می دهد تا در مکانی باشیم که در آنجا نیستیم چیزهایی را ببینیم که در واقع با حس بینایی نمی بینیم و صدایی را بشنویم که موجود نیست، نقطه تجسم دید است. تجسمات توسط خاطره به وسیله یکی از حواس پنجگانه در درون ما زنده می شود. (27) درست ندیدن و وسعت دید را نشناختن، باعث حواس پرتی و در نتیجه سر درگمی می شود، آنچه که در مرحله اول برای هنرجو رشته بازیگری حائز اهمیت است درست دیدن اطراف و نقطه مورد نظر و توجه کردن به آن جهت تمرکز و جلوگیری از حواس پرتی است ولی نبودن به اهمیت موضوع بر روی صحنه با آن حجم عظیم سالن و تماشاگر، دکور و بازیگر های دیگر امری است کاملاً طبیعی.(28) از لحاظ کل هیچ چیز وحشتناک تر از نگاه خالی هنرپیشه نیست. این چشم ها کاملاً گواه این هستند که روح هنرپیشه در حین ایفای نقش در حالی چرت زدن است و یا اینکه توجه او به خارج از صحنه معطوف شده است. در حقیقت هیچ گاه زبان چرب و نرم، یا اندام فرز و چالاک و یا حرکات مکانیکی دست ها و پاها جای نگاه گویای چشم را نمی تواند بگیرد. در حقیقت بیهوده نیست که از قدیم گفته اند که چشم آیینه روح است. (29) پی نوشت و منابع: * جبران خلیل جبران، پیامبر و دیوانه، ترجمه نجف دریانوردی، انتشارات کارنامه، تهران:1377 ص 92. 1. website 2. آریان پور، 1354، ص 432، به نقل محسنیان راد، مهدی، ارتباط شناسی، سروش، 1380، صص 42 و 41 3. محسنیان راد، همان ص 37 4. همان، ص 42 5. روبرت گویر، فراگرد اشباط به نقل از محسنیان راد؛ همان ص 46 6.ارسطو، به نقل از محسنیان راد، همان ص 43 7. محسنیان راد، همان، ص 250 8. معتمدنژاد، مفهوم و معنی ارتباط. 1356، ص 38 به نقل از محسنیان راد، همان 48 9. استانیسلا وسکی، سیرگویچ کنستانیتن، کار هنرپیشه خط در جریان تئاتر، مهین اسکویی، سروش، 1377، ص 176 10. برای اطلاعات بیشتر ر.ک به محسنیان، همان ص 247 11. نظری برسری، کاظم تأثیر نگاه در تئاتر، پایان نامه، دانشگاه آزاد اسلامی واحد بوشهر، 1381، ص6 12. همان، ص 2 13. همان، ص 9 14. همان، ص 3 15.همان، ص 9 16. استانسیلا ویسکی، همان، ص 178 و 179 17. نظری برسری، همان، ص 19 و 20 18. آدلر، استلا، تکنیک بازیگری، احمد دامود، نشر مرکز، 1375 ص 39 19. نظری برسری، همان، ص 47 20. همان ص 48 21.همان ص 49 22. همان، ص 37 23. آدلر، استلا، صص 37 و 38 24. نظری، برسری، همان صص 14 و 25 25. همان ص 42 26. استلانیسلا وسکی، همان، ص 174 27. نظری، برسری، همان، ص 39 28. همان، ص 17 29. استانیسلاوسکی، همان، صص 179 و 180 کتابنامه 1.استانیسلاوسکی، سرکویچ، کار هنرپیشه بر روی خود در جریان تئاتر، انتشارات سروش، چاپ دوم، 1377 2. آدلر، استلا، تکنیک بازیگری، احمد دامود، انتشارات مرکز، 1375 3. بوکسیل، درک، آموزش بازیگری و کارگردانی، اختر اعتمادی، انتشارات نمایش چاپ دوم، 1381 4. پاراموند، خوزه، شیوه یادگیری طراحی، آراپیک باغلا سادیان، انتشارات مرکز نشر 5. سلیمی، سیدجواد، گریم و رتوش، انتشارات شقایق روستا، چاپ اول، 1381 6. محسنیان راد، مهدی، ارتباط شناسی، انتشارات سروش، چاپ چهارم 1380 7. نظری بر سری، کاظم، پایان نامه، انتشارات دانشگاه آزاد اسلامی واحد بوشهر1381 8. میهن، مهین، گریم برای تئاتر، مؤسسه انتشارت جهاد دانشگاهی 1375

