تبليغاتX

تو را من چشم در راهم ... تو را من چشم در راهم شباهنگام ...درآن نوبت كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام گرم ياد آوري يا نه من از يادت نمي كاهم . تو را من چشم در راهم

 
خدا زنده است
 
اشاره :
 
وقتی که تاریخ اندیشه غرب را می خواندم چیزهای عجیب از خردمندی و بی خردی دیدم از جمله جمله ای که مرا به شدت تکان داد این بود که فیلسوفی اصرار داشت که خدا مرده است . من این را اغاز بد بختی انسان مدرن می دانم پیامدهای مصیبت بار این اندیشه معضلات فرهنگی - اجتماعی بی شماری است که امروز دامان ما را گرفته است .
سوفیا ((دوستار دانش )) قصه زیبای زیر را که قبلا با عنوان (( طناب )) خوانده بودم برای من فرستاده است و جالب دیدم ان را به نظر  شما نیز برسانم
نکته اخر اینکه من قصه و شعر را خیلی دوست دارم و ان را اصل زندگی می دانم خوشحال می شوم برایم از این دست حرف و حدیث ها بنویسید.
 
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلند ترین کوهها بالا برود او پس از سالها آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد ... ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست ، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود ...
شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیزی را نمی دید .
همه چیز سیاه بود .
اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همانطور که از کوه بالا می رفت ،
چند قدم مانده به قله کوه ،
پایش لیز خورد ،
و در حالیکه به سرعت سقوط می کرد
از کوه پرت شد .
در حال سقوط
فقط لکه های سیاهی را جلوی چشمانش می دید ،
و احساس وحشتناک مکیده شدن توسط جاذبه او را در خود می گرفت .
همچنان سقوط می کرد ...
در آن لحظات ترس عظیم ،
همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد .
اکنون فکر می کرد
مرگ چقدر به او نزدیک است،
ناگهان احساس کرد ،
که طناب به دور کمرش محکم شد .
بدنش میان آسمان و زمین معلق بود
و فقط طناب او را نگه داشته بود
و در این لحظه سکون
برایش چاره ای نماند
جزاینکه
فریاد بکشد :
" خدایا کمکم کن! "
ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد :
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟
- البته که باور دارم .
- اگر باور داری طنابی که بدور کمرت بسته است را پاره کن ...
.
.
یک لحظه سکوت ...
.
.
و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .
.
.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند .
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود ...
و او فقط یک متر از زمین فاصله داشته است ...

نوشته شده توسط عباس عاشوری نژاد در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 8:0 بعد از ظهر | لينک ثابت |
 
business article
join chat