تبليغاتX

تو را من چشم در راهم ... تو را من چشم در راهم شباهنگام ...درآن نوبت كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام گرم ياد آوري يا نه من از يادت نمي كاهم . تو را من چشم در راهم

 

 

ما گم شده ایم

 

عباس عاشوری نژاد

 

 

 

ما گم شده ایم، ما در هجوم لکنت و گریه گم شده ایم، ما در غوغا و تجمل گم شده ایم. زندگي از دست رفته است. توهم زندگی آنچنان در ناخودآگاهمان نشسته که گویی هرگز خودآگاهی در میان نبوده است. بوی عفونت همه جا را گرفته است. صورت ها در تهاجم رنگ ها و روغن ها له شده است، حال آدم بدجوری به هم می خورد. دروغ از سر و کولمان بالا می رود، واژه ها از حقیقت تهی شده اند، نمی دانم این همه حرفهای گنده بی ارزش ... و چگونه گوش ها این همه کلام پر افاده بی معنا را تحمل می کنند. این حکایت فقط حکایت کوچه و بازار نیست به دانشگاه بیا و ... انگیزه نداری از فلسفه سخن بگویی یا از تاریخ و جامعه شناسی ... ادبیاتمان هم که شده... و هنر به عنوان آخرین ایستگاه درک حقیقت و زیبایی...

این سه نقطه ها تمام آنچه است که می دانیم و می دانید پس آنکس که آواز پست را می شنود به بانگ و آواز چه حاجت است. ( شمس تبریزی).

بدبختی از کجا شروع شد؟ از هزار جا و آن هزار جا از یک جا و آن جایی بود که آدم بدبخت و بی چاره در جست و جوی خوشبختی از طبیعت گریخت و به زمینی آمد که از آن او نبود، نامی برای خود برگزید که از آن او نبود، به دردی گریست که از آن او نبود و زمان گذشت و قافله سالار این فراریان مرد به مرگی که از آن او نبود و بقیه نیز گم شدند و به جای وقفه و درنگ در حال و روز خویش رفتند، رفتند و رفتند مثل بز و می رویم در این غبار وحشت و دود می دویم در غبار وحشت و دود. می رویم به هیاهو و برهنگی. می رویم تا انتهای خستگی و در این بی راهه چه امیدی است به این دست های سیمانی. چه امیدی است به حادثه هایی که سالهاست اخطار شده اند. نه، امیدی به این قافله نیست. این قافله در هجوم حادثه شبه مدرنیته مرده است. این حادثه، حدیث را نمی فهمد، قصه را نمی شناسد. این قافله از طبیعت گریخته است.

 تنها هنر ما این است که یک دو نفر را که هنوز زبان طبیعت را می فهمد و به خدا دل می بندد کمک کنیم تا ببینند که خورشیدشان کجاست. آنان باید بدانند که:
« در دوران سرگردانیم، یک روز هیولایی دیدم، سرهای آهنین و سری شبیه سر انسان داشت. او بی وقفه زمین را می خورد و دریا را می نوشید. مدتی دراز تماشایش کردم. سپس به او نزدیک شده و پرسیدم : « آیا به اندازه کافی نخورده اید آیا گرسنگی شما هرگز فرو
نمی نشیند و تشنگیتان هرگز کاهش نمی یابد؟ » او در پاسخ گفت: چرا من سیر شده ام، حتی از خوردن و نوشیدن خسته شده ام، اما ترسم از آن است که فردا به اندازه کافی زمینی برای خوردن و دریایی برای آشامیدن نباشد. ( جبران خلیل جبران  )

آنان باید بدانند که من شنیدم پرندگان اندوه می خوردند پرسیدم: « پرندگان زیبایم چرا
می گریید؟ » یکی از آنها نزدیک تر پرید، بر نوک شاخه ای بلند نشست و گفت: به زودی فرزندان آدم با جنگ افزارهای مهلک خود به این کشتزار می آیند و با ما می جنگند، گویی دشمنان خونی آنانیم. ما اکنون همدیگر را بدرود می گوییم زیرا نمی دانیم که کدامینمان از خشم آدمی جان سالم به در می برد. هر جا می رویم مرگ در تعقیب ماست!

با خود بسیار اندیشیده ام که آیا روزی فراخواهد رسید که طبیعت، آموزگار انسان، بشریت کتابش و زندگی اش مدرسه باشد؟ آیا آن روز فراخواهد رسید؟ اگر آن روز متن جامعه نباشد در حاشیه باید به دنبال این آموزگار و کتاب و مدرسه باشیم. باید بکوشیم که با عطر خاک زندگی کنیم و به نور زنده باشیم. باور کنیم که در طبیعت همه چیز از مادر حکایت می کند، خورشید، مادر زمین است و نور و گرما به او می دهد. باور کنیم که « خویشتن خدایی من به زیبایی استمرار می یابد. اگر چشم بگردانید این زیبایی را در همه جا خواهید دید. این زیبایی طبیعت در تمامی جلوه های آن است. این زیبایی، آغاز شادمانی چوپان است، هنگامی که در میان تپه ها می ایستد. شادی کشاورز در کشتزار است و پرسه زدن عشایر در میان کوهها و دشت ها. این زیبایی نخستین گام انسان فرزانه است به سوی حقیقت زنده» ( همان: 98 ) .

با زمین احساس نزدیکی داشته باشیم از او بیاموزیم که « زمین به عروسی
می ماند که برای افزودن به زیبایی اش، به زیورآلات مصنوعی نیازی ندارد. زمین به جامه سبز مرغزارانش به ماسه های طلایی سواحل اش و به سنگ های پربهایکوهستانهایش راضی است. (همان: 94)

بر این زمین درختان شعری هستند که بر صفحه آسمان می نویسند. درختان را نیندازیم تا کاغذ بسازیم و بی چیزی خویش را بر آن ثبت کنیم.

به خاطر بسپاریم که « کسانی که بیشتر زندگی شان را در شهرهای پرجمعیت گذرانده اند، چیز زیادی درباره ساکنان دهکده های کوچک و گوشه و کنار لبنان نمی دانند. جریان تمدن مدرن ما را با خود برده است. ما فلسفه آن زندگی ساده و زیبا را فراموش کرده ایم که در خلوص و پاکی معنوی است یا چنین وانمود می کنیم که فراموش کرده ایم. اگر سرمان را برمی گرداندیم و نگاه می کردیم، بی تردید آن زندگی را می دیدیم که در بهاران می خندد، زیر خورشید تابستانی می خوابد، در پاییز درو می کند و در زمستان به استراحت می پردازد. درست مانند مادرمان طبیعت. ما در امور مادی از روستاییان جلوتریم اما روح آنان از روح ما شریف تر است. ما زیاد می کاریم، چیزی درو نمی کنیم اما آنان هرچه می کارند درو می کنند. ما بنده اشتهامان هستیم و آنان فرزند قناعتشان. ما از جام زندگی چیزی را می نوشیم که با تلخی، یأس، ترس و ملال آمیخته است، آنها از جام زلال و گوارای زندگی می نوشند.
( همان: 92) . 

 

 

 

نوشته شده توسط عباس عاشوری نژاد در یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 10:16 بعد از ظهر | لينک ثابت |
 
business article
join chat